فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٣
ندهیم ، همین قدر بگوییم جامعه رو به پیشرفت است [ نمیتوانیم چنین ادعایی کنیم ] این است که به نظر من یک ابهام اینچنینی در سخنان اینها هست . این مسأله که گفتید مارکسیستها میگویند هر مرحله نسبت به مرحله قبل پیش رفته است ایرادهایش چیست ؟ اولا این حرف دلیلی ندارد آنها این سخن را بر مقیاس اصل تضاد میگویند و اصل تضاد این است که هر چیزی جبرا در درون خودش ضد خودش را میپرورد و بعد کشمکش اضداد پیدا میشود و این تضاد بر اساس تکامل ابزار تولید است و ابزار تولید جبرا تکامل پیدا میکند ( بحث مارکسیسم را الان مطرح نمیکنیم ، در آینده داریم ) همه این مقدمات مخدوش است و خود نویسنده هم با اینکه تمایل مارکسیستی دارد این را قبول ندارد و اساسا بر اساس حرف اینها باید هیچ جامعه ای از درون خودش به انحطاط کشیده نشود اولین دلیل بطلانش این است که با واقعیت تاریخ جور در نمیآید بنابر نظریه مارکسیستها باید هیچ جامعه ای از درون خودش به فساد و انحطاط و اضمحلال کشیده نشود ، فقط از بیرون چنین شود یعنی نیرویی از بیرون دخالت کند مانند موجود زنده ای که قدرتی از بیرون میآید و او را میکشد مثلا گیاهی که در حال روییدن است ، شما ریشه اش را میکنید این امر به طبیعت آن گیاه مربوط نیست به حساب اینها هیچگاه یک جامعه نباید از درون خودش فاسد و منحط بشود و کارش به انقراض بکشد ، بلکه هر جامعه ای اگر از یک جنبه به انحطاط کشیده میشود از جنبه دیگر به تکامل میرسد ، بعد کم کم آن نیروهای نو و متکاملش پیروزی پیدا میکنند و جامعه تولد جدید را پیدا میکند . ولی تاریخ عالم اینجور نشان نمیدهد تاریخ عالم نشان میدهد که تمدنها پیدا شدند ، اعتلا پیدا کردند ، بعد به انحطاط کشیده شدند و بعد به انقراض و اضمحلال به هر حال در این باره در آینده بحث خواهیم کرد .