فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٢
انحطاط نباید در عالم وجود داشته باشد [١] و حال آنکه خود مؤلف ،
انحطاط را قبول دارد ، میگوید جامعه ها به یک مرحله ای که میرسند به
انحطاط کشیده میشوند و بعد در جای دیگری میبینید که تکامل شروع میشود .
بنابراین صرف اینکه آن زمانا بعد از این است نمیتواند مقیاس باشد .
پس مقیاس دیگری باید داشته باشیم ، مثلا بگوییم از این نقطه رفتیم به آن
نقطه ، دیدیم قدرتمان بیشتر شد ، حالا که قدرتمان بیشتر شد ، چون ملاک
قدرت است پس ما به کمال رسیدیم بعد میرویم نقطه دیگر ، اگر دیدیم به
قدرت بیشتری رسیدیم به کمال بیشتری رسیده ایم در این صورت یک معیار در
دست داریم یک وقت ما معیاری در دست داریم به نام قدرت ، معیاری
داریم به نام حکمت ، معیاری داریم به نام آزادی ، معیاری داریم به نام
برابری ، در این صورت میتوانیم قضاوت کنیم و الا همینطور بگوییم هدفها
تدریجا [ مشخص میشود ] و وقتی بپرسند جامعه به کدام سو میرود ، بگوییم
به " نمیدانم کجا " و به " ناکجا آباد " میرود که خود اینها میگویند
و اصطلاحی است که یکی از فرنگیها دارد ولی این کمال است ، در این صورت
این سؤال مطرح میشود که به چه دلیل کمال است ؟ ! اینها میخواهند تکامل
را نسبت به آینده قبول کنند بدون اینکه راه و مقصد ، خط سیر و هدف را
نشان بدهند ، و این نمیشود .
اگر ما بخواهیم قبول کنیم که در آینده تکامل هست ، اول باید کمال و
تکامل را تعریف کنیم ، راه و مقصد را مشخص کنیم ، بعد هم دلیل بیاوریم
که جامعه در این مسیر و به سوی این مقصد میرود ، تا قبول کنیم کمال است
پس ما نمیتوانیم مطمئن باشیم که جامعه در آینده رو به کمال میرود مگر
آنکه قبلا کمال را کاملا تعریف کرده و راه رسیدن به آن را مشخص کرده
باشیم و بعد بگوییم جامعه در آینده در این راه و به سوی این هدف میرود
پس جامعه متکامل است اما هیچ معیاری برای کمال به دست
[١] اگر تقویم ملاک باشد ، انحطاط مفهوم ندارد .