فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥
میدهند و فقط مرکب وجود دارد ، یعنی هویت مرکب وجود دارد و آنها هیچ هویتی ندارند ، هویت آنها معدوم و تبدیل به هویت مرکب شده است ؟ یا نه ، در عین این که هویت مرکب هویت جدیدی است ، هویت این اجزاء هم در ضمن محفوظ است ، از بین نرفته ، و لهذا وقتی که مرکب تجزیه میشود همان عناصر عینا به حالت اولیه بر میگردد . در جامعه [ حفظ هویت افراد ] از این هم بیشتر است عده ای میگویند جامعه اساسا مرکب نیست ، هر چه هست فرد است اگر چنین گفتیم اصلا تاریخ نمیتواند فلسفه داشته باشد چون در این صورت ، زندگی فقط از آن افراد است نه از آن جامعه ، ولی اگر گفتیم جامعه [ مرکب است ، این سؤال مطرح میشود که ] آیا همین طور که در طبیعت ، اجزاء لااقل استقلال خودشان را از دست میدهند [ اگر مطابق آن نظریه نگوییم هویتشان را نیز از دست میدهند ] در جامعه نیز افراد استقلالشان را از دست میدهند ؟ پاسخ این است که خیر ، استقلال و آزادیشان را از دست نمیدهند ، یعنی این یک حالت خاصی است که در عین اینکه جامعه به عنوان انسان الکل که ما از جامعه به " انسان الکل " تعبیر میکنیم خودش شخصیت دارد ، فکر دارد ، روح دارد ، احساس و عاطفه دارد ، در عین حال فرد هم در جامعه هویتش از بین نرفته است به این معناست که ما میگوییم تاریخ یک بعد فردی دارد ، چون افراد در جامعه خالی از استقلال نیستند ، و یک بعد اجتماعی دارد چون معتقدیم جامعه شخصیت دارد که راجع به اینها جداگانه بحث خواهیم کرد و در عین حال تاریخ یک بعد سوم دارد که آن ، بعد جهانی یا بعد الهی باشد . پس " دید مذهبی تاریخ " یعنی علاوه بر آن دو بعد یک بعد جهانی داشتن ، یعنی مجموع جهان نسبت به جامعه انسان بیتفاوت نیست ، به این معنی که اولا جامعه انسان رسالتی دارد و آن رسالت به سوی غائیت و به سوی تکامل است و در این مسیر اگر درست گام بردارد عکس العمل جهانی نسبت به او یک عکس العمل موافق است ، و اگر منحرف بشود عکس العمل