فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٦
در نظر بگیریم حالت قافله ای را پیدا میکند که گاهی حرکت میکند ، گاهی
میایستد ، گاهی از این طرف میرود ، گاهی از آن طرف ، و احیانا گاهی چند
قدم به عقب برمیگردد ، ولی در مجموع همیشه از مبدأ دور و به مقصد نزدیک
میشود .
این نظریه ، نظریه درستی است مؤلف میخواهد این نظریه را انتخاب کند
چون بالاخره نظریه انحطاط تمدنها را نمیتوان انکار کرد مسأله تمدن و
انحطاط روم و تمدن و انحطاط یونان مهمترین مسأله ای است که برای اینها
مطرح است منتسکیو کتاب مهمش " عظمت و انحطاط روم " است روم در یک
مرحله به عظمت رسید و در مرحله دیگر انحطاط پیدا کرد و از گذشته خود
منحطتر شد بنابراین نظریه مارکسیستها مورد توجه نیست .
دور مارپیچی که مارکسیستها [ نیز بدان ] عقیده دارند ، روی حساب آنها
در حدی است که به معنی پیروزی موقت نیروهای ارتجاعی و عقب برنده
میباشد ولی این پیروزی موقت است ، یعنی اینطور نیست که نیروهای پیش
برنده از بین میروند ، بلکه نیروهای ارتجاعی ، مقداری انقلاب را تأخیر
میاندازند ، و الا با اصول آنها وفق نمیدهد .
مصر تمدنی داشته از تمدن هزار سال بعدش خیلی قویتر ، و آن تمدن رفت و
دیگر برنگشت ، هزار سال دو هزار سال گذشت و برنگشت مسأله ای که ما
میگوییم این است که تمدن ، طلوع و افول دارد و این با نظر مارکسیستها
جور در نمیآید تمدن طلوع و غروب دارد یعنی در یک جامعه طلوع میکند ،
بعد در آنجا به انحطاط کشیده میشود و در جای دیگر طلوع میکند این سخن
حضرت رسول است درباره قرآن که میفرماید : « یجری کما یجری الشمس و
القمر » [١] جریان پیدا میکند همانطور که ماه و
[١] تفسیر عیاشی ، ج / ١ ص . ١١