فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١١
همه آن ، داستان موسی و خضر است پیغمبر آنجا که تشخیص میدهد برای بشریت چه کاری باید بکند اهمیت نمیدهد که دیگران چه میگویند وقتی که تشخیص میدهد دشمن باید تضعیف شود و اولین تضعیفی هم که باید به دشمن وارد شود از جنبه اقتصادی است که همین پول آنها تبدیل به اسلحه میشود و به سر مسلمین میریزد ( یا رسالت را رسالت الهی میداند یا نه اگر نمیداند که بحثی نیست ، ولی اگر رسالت را الهی و لازم برای همه بشر میداند باید دشمن تضعیف شود ) میگوید بروید کاروانشان را بزنید تا قوت نگیرند یا اگر تشخیص میدهد که این یهودیها جرثومه فسادند ، در یک جا میگوید هفتصدتاشان را از بین ببرید البته در مقیاس کسی که حال را دارد میبیند نه آینده را [ این امور توجیه پذیر نیست ] مثلا چنگیز ، زمانی که بچه چهار پنج ساله بوده ، سرش را جلوی هر کسی میبریدند میگفت جنایت است ولی وقتی همین چنگیز بزرگ شد و میلیونها آدم کشت میگویند چه خوب بود کسی او را در سنین چهار پنج سالگی گیر میآورد و سرش را میبرید در آن سن همه آنطور میگفتند چون آینده را نمیدیدند ، ولی آن کسی که آینده را میبیند میتواند این کار را بکند البته کسی نباید این را بهانه قرار دهد [ برای ارتکاب جنایت ] جز ولی حق که میبیند ، کسی حق چنین کاری را ندارد .