فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٠
بعد یک یک توضیح داد . ( آن ، داوری اخلاقی موسی بود ) گفت : اما کشتی میدانستم در پیش رو پادشاهی است که کشتیها را غصبی میگیرد مگر معیوبها را من کشتی را معیوب کردم برای آنکه نجات پیدا کند من خدمت میکردم ولی به صورت خیانت اما داستان غلام او فرزند یک پدر و مادر مؤمن بود ، بیم آن بود که وقتی بزرگ شود طغیان کند کفر ورزد و آنها را از بین ببرد در واقع من خدمتی به پدر و مادرش کردم اما آن دیوار مال دو تا بچه بود که پدر و مادرشان آدمهای صالحی بودند و احسان و خدمت به آنها اقتضا میکرد که من این کار را انجام دهم این پاداش نیکوکاری آنها بود . در این داستان ، پیوسته چنین است که در زیر یک پرده که آن پرده ، کار زشت است یک هدف عالی نهفته است که آن را توجیه میکند برای کسی که نمیداند ، توجیه پذیر نیست آن کسی که نمیداند ، وظیفه اش این است که از قانون مربوطه پیروی کند اما یکی هست که آن طرف را میداند شکستن این قانون برای او توجیه دارد ولی برای این توجیه ندارد برخی کارها برای افرادی جایز میشود و برای افراد دیگر جایز نیست این است که وظیفه پیغمبر و امام و ولی در خیلی موارد فرق میکند نه اینکه حکم برای پیغمبر و ما دو حکم است حکم برای ما و پیغمبر یا برای ما و امام هر دو یکی است اگر ما آنطرف تر را میدیدیم وظیفه مان همان میشد ولی آنکه آنطرف تر را میبیند خود به خود حکم درباره او تغییر میکند . از ابتدا این داستان را توجیه کردند و بیشتر بردند روی مسائل اخلاقی و عرفانی و معرکه عرفا شده است که : به میسجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها و این که آنجا که ولی باشد که طریقت را تشخیص بدهد ، میتواند حقیقت شریعت را به خاطر طریقت بشکند ، در صورتی که این در رهبری اجتماعی بیشتر مطرح است شما وقتی تاریخ زندگی پیامبر را مطالعه میکنید میبینید