فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧
یعنی چندان این دو از همدیگر مشخص نیست صرف اینکه بگوییم " عامل محرک تاریخ چیست ؟ " این مفهوم را نمیرساند که عامل تطور تاریخ چیست ؟ گاهی که درباره قوه محرک تاریخ بحث میکنند ، نظرشان به همان عامل اصلییی است که همین تحولات ولو تحولات هم سطح را به وجود آورده است مثلا وقتی در نظریه کسی که معتقد به عامل دین است دقت بکنید ، در فکر او مسأله تطورات اجتماع هیچ مطرح نیست ، او فقط خواسته است علت اصلی تحولات را که غیر از تطور است ، تغییر و تبدیلهایی که در تاریخ واقع میشود : عزتها ، ذلتها و غیره به دست بیاورد بدون اینکه این مسأله را به این صورت طرح کرده باشد که جامعه ها متحول میشوند ، عامل تحول به معنای تنوع و تطور چیست ؟ ولی بعضی دیگر مثل مارکس اصلا دنبال این میگردند که کاری نظیر کاری که داروین کرده انجام دهند میدانیم فرق داروین با یک زیست شناس عادی این جهت بود که داروین دنبال تطور میگشت ، میخواست فلسفه تبدل انواع را به دست بیاورد ، یعنی در زیست شناسی تمام فکرش روی این فلسفه بود که تبدل انواع ( تبدل نوعی ) طبق چه قانونی صورت میگیرد . این یک نظر خاص است درباره تاریخ . تا آنجا که من مطالعه دارم ایندو در کلمات این آقایان چندان از یکدیگر مشخص نشده اند ، مخصوصا طرفداران منطق دیالکتیک که به اصل " گذار از کمیت به کیفیت " قائلند الزاما به تطور نوعی جامعه قائلند مگر آنکه برای جامعه شخصیت و وجود واقعی قائل نباشند . پس این تطور تاریخ ، خودش معلول آن تحولات نیست ؟ یعنی تطور ملل ، اینکه نوع و ماهیتشان یکدفعه تغییر میکند ، این خودش به اصطلاح یک تغییر کلی است که در اثر آن تحولات کوچک به وجود آمده .