فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٣
فطرتش در او منتقش میشود ] حکمای الهی میگویند رابطه ای است میان روح و بدن : النفس و البدن یتعا کسان ایجابا و اعدادا میگویند همین طور که هر عمل موافق یک فطرت ، آن فطرت را رشد میدهد ، هر عمل ضدی نیز یک صورت ضدی در انسان منتقش میسازد و اگر این صورت ضد زیاد تکرار شود و به صورت یک ملکه در آید ، آن صورت باطنی عوض میشود و تبدیل به صورت دیگری میگردد و این همان است که به آن میگویند " مسخ " ، " مسخ درونی " ، یعنی انسان در درون خودش مسخ میشود ، بدین معنا که آن فطرت اولی از بین میرود . اگر ما به " فطرت " قائل نباشیم " مسخ " معنی ندارد این که امروز کافکا و دیگران از " مسخ " دم میزنند ، اگر فطرتی نباشد اصلا مسخی وجود ندارد مثلا این دیوار مسخ ندارد چون لااقتضاء است از اینکه ما در آن چه نقشی ایجاد کنیم ، هر نقشی وارد کنیم همان نقش خودش را وارد کرده ایم و به نقشی دون نقش ، اولویت ندارد ولی اگر شما به درختی که استعداد یک میوه بالخصوص را دارد میوه دیگری را تحمیل کنید طبیعتش را عوض کرده اید درباره او " مسخ " معنی دارد ( البته اگر پست تر از خودش باشد میشود " مسخ " در اثر تکرار اعمال خلاف فطرت ، باطن انسان تدریجا مسخ میشود این که میگویند گناه اثر میگذارد ، طاعت هم اثر میگذارد همین است اگر انسان عملی را که با طبیعت یک حیوان دیگر مشابهت دارد نه با طبیعت انسان مثلا با طبیعت سگ مشابهت دارد نه با طبیعت انسان یک عمل ضد انسانی ، یک عمل فجیع را تکرار کند ، کم کم صورت معنا و صورت باطن او در واقع و نفس الامر نه به صورت یک مجاز تبدیل به یک سگ میشود مسخی که در امتهای انبیاء گذشته بوده همین است نه این که آنها انسان بودند بعد آن پیغمبر آمد انسانها را سگ کرد آنها در واقع سگهایی بودند و باطنشان سگ بود ، و آن حداکثر اعجاز این است که ناگهان بدن تبدل پیدا میکند به شکلی که متناسب با همان روح واقعی هست ، و لذا این افراد اگر مسخ هم نشده بودند و