فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٤
حجم ، چنین چیزی وجود ندارد این که وجود دارد به عنوان یک عضو وجود دارد ، و آن که عضو است همان کل است فرق جزء و کل فرق اعتباری است جزء همان کل است اگر شخصیت فرد را شما بخواهید به عنوان یک امر مستقل در نظر بگیرید این وجود ندارد ، انتزاع و اعتبار ذهن شماست . آیا از لحاظ فلسفی میتوانیم قبول کنیم که در " کل " خاصیتی باشد که در هیچیک از اجزاء نباشد ؟ بله ، این اتفاقا خیلی هم قابل قبول است باید هم همین جور باشد البته مسأله " روح زمان " را بعد بحث میکنیم در مرکبات طبیعی ، عقیده فلاسفه قدیم همین است و میگویند غیر از این چیزی نیست آنها که قائل به مسأله ماده و صورت و این حرفها هستند میگویند وقتی که دو عنصر با هم ترکیب میشوند و یک شیء سومی به وجود میآید این شیء سوم ، درست است که از نظر مادی چیزی افزون از آن دو عنصر نیست ، عین همان است ، نه چیزی کم شده و نه چیزی زیاد ، ولی یک چیز دیگر که اسمش را میگذارند " صورت " یا " قوه " یا " مبدأ اثر " یا " فعلیت " هر چه میخواهید بگویید افزوده شده یعنی نبوده و پیدا شده است ، منتها آن چیز اگر چه مادی هست یعنی در ماده حلول دارد اما چون خودش یک ماده جدای از این ماده نیست بلکه به منزله کیفیتی است که در این ماده پیدا شده است ( از کیفیت هم البته بالاتر است ) نمیشود یک شیء را به صورتی و ماده ای تجزیه کرد ولی صورت وجود دارد و اوست ملاک شخصیت واقعی مثلا آب که آب است به اعتبار صورتش آب است نه به اعتبار مادهاش . در مورد جامعه هم اگر کسی قائل به ترکیب حقیقی شد باید به چیزی به منزله حیات و روح جامعه قائل بشود که جامعه خود حیاتی دارد و حیات جامعه مجموع حیات افراد نیست ، حیات جامعه به منزله آن صورتی