فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٠
است ، از جمله مکتب راسل است ، همین راسل معاصر خودمان شعارهای او همه ، شعارهای انسانی است ولی فرضیه هایش درباره انسان ، ضد انسانی است ، مثلا فرضیه اش درباره اخلاق ، تقریبا تمام مظالم دنیا را تجویز میکند همین شخص که طرفدار مظلومان و محرومان است فلسفه اش در اخلاق بر اساس هوشیاری است و میگوید اخلاق هیچ مبنایی ندارد جز هوشیاری ، یعنی انطباق منافع جامعه با منافع فرد انسان نمیتواند از منافع خود صرف نظر کند آنها تخیل است اخلاق معنایش این است که من این قدر بفهمم که نفع من در نفع دیگران است ، من باید اینقدر شعور داشته باشم که در جامعه ، نفع من در نفع همه انسانهای دیگر است مثال میزند که اگر من گاو همسایه ام را بدزدم ، همسایه هم میآید گاو مرا میدزدد ، پس بهتر این است که من گاو او را ندزدم تا او هم گاو مرا ندزدد این منطق برای منی که با همسایه ، هم زور هستم یا کم زورتر از او هستم درست است ولی اگر من در سطحی باشم که از هزار احتمال ، نهصد و نود و نه احتمال این است که همسایه هیچ زوری ندارد [ درست نیست ] وقتی که من بشوم خروشچف ، یا نیکسون و یا جرالدفورد و آن طرف دیگر آدمی باشد که میبینم او هرگز به اندازه من قدرت ندارد ، من میتوانم گاوهای او را ببرم و او هرگز نخواهد توانست گاوهای مرا ببرد من میتوانم نفتهای دیگران را ببرم و احتمال اینکه آنها بیایند نفت مرا ببرند اصلا وجود ندارد ، در این صورت چه تضمین اخلاقی هست که من این کار را نکنم ؟ ! چه تکلیفی است که به آنها میکنید [ که این کار را انجام ندهید ، زیرا مطابق این منطق که اخلاق بر اساس هوشیاری توجیه میشود ، عمل اخلاقی آن است که این کار را انجام دهند ] . غرض این است که این که شعار یک مکتب ، انسانی باشد با این که اصولش انسانی باشد دو تاست مارکسیسم خیلی دم از انسانیت میزند ولی اصولش ابدا انسانی نیست یکی از مواردی که انسان در این فلسفه نفی میشود در مسأله اصالت [ یا عدم اصالت ] قضاوت انسان است اصالت قضاوت انسان یعنی توانایی انسان بر حقیقت اندیشی و بر آزاداندیشی مستقل