منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٠
از زود آمدن آنان در شگفت شد واز آنان توضيح خواست وآنان نيز ماجرا را شرح دادند. پدر صالح آنان، بيش از ديگران توجه دارد كه كار هر انسانى، محترم وارزشمند است، هرچند او اين كار را براى خدا انجام داده وچشمداشتى از صاحب كار نداشته باشد. از اين جهت به يكى از دختران خود گفت: اين جوان را به خانه دعوت كند تا اجرت او را بپردازد.
قرآن در اين مورد كيفيت راه رفتن دختر آن پدر را توصيف مى كند وياد آور مى شود:
(فَجاءَتْهُ إحْداهُما تَمْشى عَلَى اسْتِحْياء )اصولاً حيا وعفّت براى دختر يك امر فطرى وطبيعى است وانجام هر نوع كارى كه روح عفت وحيا را در او ضعيف سازد، برخلاف فطرت است. وقتى دختر، او را به خانه پدر دعوت كرد، او نيز پذيرفت وبه خانه پدر دختر آمد. چشم موسى به پيرمردى افتاد كه گذشت زمان او را پير وناتوان كرده بود. گفتگو ميان آن دو آغاز شد وموسى سرگذشت خود را به او گفت.او در پاسخ گفت:مترس از ستمگران نجات يافتى، يعنى مدين در قلمرو قدرت آنان نيست.
در اينجا مى بينيم هر سه دعاى گذشته او مستجاب شد. زيرا هم خدا او را از قوم ستمگران نجات داد وهم راه را گم نكرد وبه مدين رسيد وهم در خانه شعيب از او پذيرايى شد.
پس از گفتگوهايى يكى از دختران استخدام او را به عنوان چوپان به پدر پيشنهاد كرد وچنين گفت كه در طول اين مدّت من از اين جوان دو چيز را مشاهده كردم:اوّلا نيرومند وتواناست وچوپان به چنين قدرتى نيازمند است، وثانياً غيرتمند وامين است وشايسته است كه زندگى ما با زندگى او آميخته شود:( إنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأجَرْتَ القَوِىُّ الأمِينُ).
پدر پيشنهاد دختر را به شكل ديگر عملى ساخت وآن اينكه به موسى پيشنهاد