منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٣٥
عقيده اى درگذشته نمى شود.
٢ـ مسيحيان اگر چه به الوهيت او معتقد نيستند، ولى كارهاى آنان در برابر مجسمه او وحضرت مسيح يكسان است وكيفيت درخواستها حاكى است كه سرنوشت خود را در دست فرزند ومادر مى دانند. مسلماً چنين در خواستهايى ملازم با اعتقاد به الوهيت است; هر چند به زبان نياورند. وشايد به خاطر همين نكته قرآن به جاى لفظ «تسميه»، لفظ «اتخاذ» را به كار مى برد. يعنى عملاً مريم را خداى خود مى انديشند، هرچند نام خدا را بر او نمى گذارند.
نظير اين تعبير در باره احبار ورهبان نيز به كار رفته است; چنانكه مى فرمايد: (اتَّخَذُوا أحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ)(توبه/٣١). «دانشمندان و راهبان خود را (عملاً) رب گرفته اند.» (ودر گذشته به تفسير آيه پرداختيم).
حضرت مسيح پرسش حضرت حق را به چند نوع پاسخ مى گويد:
١ـ ذات تو پيراسته از هر نوع شرك است و هرگز براى من سزاوار نيست چيزى را كه من حق گفتن آن را ندارم بگويم:(سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لى أنْ أقُولَ ما لَيْس لى بِحَقّ).
يعنى نه تنها نگفته ام، بلكه حقّ گفتن آن را ندارم. زيرا من بنده تو هستم وچنين حقّى به من داده نشده است.
٢ـ اگر گفته بودم، تو از آن آگاه بودى. زيرا تو از تمام زواياى روح وروان ما آگاه هستى. چگونه آگاه نباشى در حالى كه تو علاّم الغيوب هستى، ولى من از آنچه در ذات مقدّس توست آگاه نيستم:
(إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى وَ لا أَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الغُيُوبِ)
٣ـ در مرحله سوّم آنچه را به آنان گفته ياد آور مى شود ومى گويد: من به آنان جز اين دستور ندادم كه خدا را، كه پروردگار من وشماست بپرستيد:(ما قُلْتُ لَهُمْ