منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٣٤
نبودم.
١٠ـ ومن از عمو زادگانم بعد از خود مى ترسم(زيرا آنان افراد خوبى نيستند واز تركه من سوء استفاده مى كنند ومن فرزندى ندارم) وهمسرم نازا ست، به من فرزندى بده.(كه وارث من باشد.)
١١ـ تا از من واز خاندان يعقوب ارث ببرد واو را مورد رضايت خود قرار بده.
١٢ـ (خطاب آمد)اى زكريا! ما تو را به فرزندى به نام يحيى، كه براى او همنامى قرار نداده ايم، بشارت مى دهيم.
١٣ـ زكريا گفت:چگونه براى من فرزندى ممكن است در حالى كه همسرم نازاست ومن نيز به نهايت پيرى رسيده وبدنم خشك شده است!؟
١٤ـ خطاب آمد: همين گونه است(ما با وجود پيرى تو ونازايى همسرت به تو فرزند خواهيم داد نه اينكه شما را به دوران جوانى باز گردانيم.) پروردگارت گفت كه اين كار براى من آسان است وتو را آفريدم وتو چيزى نبودى (علاج نازايى وتجديد قوا آسانتر از آفرينش توست.)
١٥ـ زكريا گفت: براى (وقت مولود آن) نشانه اى قرار بده. خطاب آمد: نشانه تو اين است كه در عين صحّت وسلامت، به مدّت سه شب نتوانى با مردم سخن بگويى.
١٦ـ زكريا از وقت آن آگاه شد، گويا براى آگاه ساختن مردم وبراى چيز ديگر، از عبادتگاه خود در آمد ومتوجّه قوم خود شد وبه آنان اشاره كرد كه صبح وعصر خدا را تسبيح بگوييد.
١٧ـ ياد كن زكريا را آنگاه كه پروردگار خود را خواند وگفت: پروردگارا مراتنها نگذار كه تو بهترين وارثانى.
١٨ـ ما دعاى او را اجابت نموديم ويحيى را به او بخشيديم وهمسر او را براى زايمان آماده ساختيم. آنان كسانى بودند كه در كارهاى خير سرعت وشتاب داشتند وبه اميد پاداش وخوف از عقاب ما را مى خواندند وبراى ما خاضع وخاشع بودند.