منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٨٦
٤ـ چيزى نگذشت كه هدهد حاضر شد وگفت:از چيزى كه تو از آن آگاه نبودى، آگاه شدم واز سرزمين «سبا» خبر قطعى آوردم.
٥ـ در آنجا زنى را يافتم كه بر مردم آنجا حكومت مى كرد و از هر چيز به او داده شده بود وبراى او تخت بزرگى بود.
٦ـ او وقومش را يافتم كه به جاى خدا آفتاب را مى پرستيدندوشيطان اعمال آنان را در نظرشان زيبا جلوه داد واز راه خدا باز داشته بود وهمگى گمراه بودند.
٧ـ چرا خدايى را سجده نمى كنند كه آنچه را در آسمان وزمين پنهان است آشكار مى سازد وآنچه را پنهان مى كنند يا آشكار ا انجام مى دهند، مى داند.
٨ـ خدايى كه جز او خدايى نيست، او صاحب عرش بزرگ است.
٩ـ سليمان گفت: تحقيق مى كنيم ببينيم راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟!
١٠ـ اين نامه را ببر وبر آنها بيفكن. سپس از آنها دور شو وببين چه كارى صورت مى دهد.
١١ـ (نامه سليمان در اختيار ملكه سبا، فرمانرواى آن سرزمين قرار گرفت. وى نامه را خواند وبه اشراف قوم خود چنين گفت:) اى اشراف قوم من! نامه شريفى براى من فرستاده شده است.
١٢ـ اين نامه از سليمان است و متن آن چنين است: به نام خداوند بخشنده مهربان.
١٣ـ بر من برترى نجوييد، به حالت تسليم به سوى من بياييد.
١٤ـ (ملكه سبا گفت:)اى اشراف قوم من! در كار من نظر دهيد. من در باره كارى تصميم نمى گرفتم تاشما در آن كار حاضر شويد.
١٥ـ اشراف قوم او گفتند: ما صاحبان نيرو وقدرت بزرگى هستيم.
١٦ـ ملكه سبا گفت: پادشاهان زمانى كه وارد شهرى مى شوند. آنجا را به نابودى مى كشند. عزيزان آنجا را ذليل مى سازند وهمواره چنين