کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٥٦ - فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
زندانيان آزاد شدند و مردم موصل به ايمان نسبت به اهل بيت بازگشتند. اين از الطاف خداوندى بود در حق ذرّيّه پاك پيامبر ٦.
ابو دلف هم فرزندى داشت. روزى دوستان او در باره حب و بغض به على با يك ديگر سخن مىگفتند. برخى از آنها از پيامبر ٦ نقل مىكردند كه فرموده است: اى على! تو را دوست ندارد مگر مؤمن متّقى و تو را دشمن نمىداند مگر منافق شقى كه زاده زنا و حيض است. فرزند ابو دلف گفت: نظر شما در باره حرم ابو دلف چيست؟ آيا ممكن است كسى قصد بدى به او داشته باشد؟ گفتند: خير. او گفت: به خدا سوگند، من كينهتوزترين مردمانم نسبت به على بن ابى طالب. در اين حال پدرش با خشم رسيد و جوياى ماجرا شد. گفتند: چنين و چنان، و سخنان فرزندش را باز گفتند. او گفت: به خدا سوگند، اين خبر حق است، به خدا سوگند او زاده زنا و حيض [با هم] است. من در خانه برادرم، سه روز تبدار و بيمار بودم. كنيز او براى انجام وظيفهاى نزد من آمد و من از او آن تقاضاى ديگر كردم. او نپذيرفت و گفت: من حيض هستم. ولى من ستيزهگرى كردم و با او جمع شدم و او اين فرزند را باردار شد لذا او زاده زنا و حيض [با هم] است.
پدرم- رحمه اللَّه- نيز حكايت مىكرد كه روزى به همراه دوستانم از يكى از راههاى بغداد گذر مىكرديم كه تشنگى شديدى بر من غالب آمد. به يكى از دوستانم گفتم: از يكى از خانهها آب بخواه. او در طلب آب رفت و من و ديگر دوستان منتظر آب مانديم.
در آن جا دو كودك بازى مىكردند. يكى از آن دو مىگفت: امام، همان على (ع) است و ديگرى ابو بكر را امام مىدانست. با خود گفتم: پيامبر ٦ راست گفت آن گاه كه فرمود:
اى على! جز مؤمن تو را دوست نمىدارد و جز زاده حيض [يا زنا] تو را دشمن نمىشمارد. پس ناگاه زنى با آب پيش آمد و گفت: تو را به خدا آن چه را گفتى به من نيز بگو. گفتم: حديثى بود از پيامبر ٦ كه ديگر نيازى به بازگفت آن نيست. دوباره از من خواست و من حديث را براى او روايت كردم. گفت: سرورم! به خدا سوگند اين خبر، صحيح است. اين دو فرزندان من هستند، آن كه على را دوست دارد فرزند دوره پاكى من است و آن يكى كه على را دشمن مىدارد زاده دوران حيض من. پدرش نزد من آمد و به من اصرار همى كرد در حالى كه من حيض بودم و با من درآميخت و من اين كودك را باردار شدم كه على را دشمن مىدارد.