کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٥٤ - فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
حال شكار مىيافت. پس وزير به سلطان نامهاى مىنوشت و خبر آمدن ببغا را به آگاهى او مىرساند و سلطان دستور مىداد او را در يكى از خانهها اسكان دهند. بر در يكى از اين خانهها اتاقى بود كه ببغا شبها را در آن جا به صبح مىرساند. اين اتاق مشرف به جاده بود. هر شب نگاهبان، نيمه شب بيرون مىآمد و با صداى بلند فرياد مىزد: اى غافلان! خدا را به ياد آوريد [بر دشمنان معاويه لعنت خدا][١]-. ببغا شاعر اين صدا را خوش نمىداشت.
شبى اين شاعر در خواب پيامبر اكرم- ٦- را ديد كه به همراه على ٧ به اين جاده آمدند و پيامبر اين نگاهبان را يافت و به على (ع) فرمود:
سيلىاى به چهره او بنواز كه او امروز چهل سال است تو را دشنام مىدهد.
امير المؤمنين (ع) ضربهاى به ميان دو كتف او زد كه شاعر، پريشان از خواب پريد، و سپس منتظر صدايى ماند كه هميشه از نگاهبان مىشنيد، ولى صدايى به گوشش نرسيد.
او از اين وضع، شگفت زده شد. در اين هنگام مردان و فرياد زنانى را ديد كه، رو به سوى خانه نگاهبان دارند. خبر را جويا شد. گفتند: ضربهاى به قدر كف دست بر ميان دو كتف او پديد آمده كه رنجش مىدهد و قرار را از او گرفته است. هنوز صبح نشده بود كه اين نگاهبان مرد و چهل نفر گواه او در اين وضع بودند.
در موصل هم شخصى بود كه او را حمدان بن حمدون بن حرث عدوّى مىناميدند. او نسبت به امير المؤمنين (ع) بغض و كينه بسيار داشت. يكى از اهالى موصل، آهنگ حج كرد و براى خداحافظى نزد او آمد و گفت: آهنگ رفتن به حج دارم، اگر در آن جا نيازى دارى بگو تا آن را برآورم. حمدان به او گفت: نياز مهمّى دارم كه برآوردن آن براى تو بسيار آسان است. آن مرد گفت: دستور بده تا آن را براى تو انجام دهم. حمدان گفت:
هر گاه حج گزاردى و وارد مدينه شدى و حرم پيامبر را زيارت كردى از سوى من به او بگو: يا رسول اللَّه! چه چيز على تو را خوش آمد كه دخترت را به ازدواج او درآوردى، شكمگنده او يا ساقهاى باريكش يا طاسى سرش؟ حمدان اين مرد را سوگند داد و از او
[١] در نسخه ج و أ همين مقدار است ولى در نسخههاى ديگر آمده است كه: سپس بر على- درود بر او- ناسزا مىگفت. در بحار هم همين طور است و محقق آن را بر مبناى مأخذ تصحيح كرده است.