کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٥٨ - فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
مىداد كه قرآن در آن جا تلاوت مىكرد ولى هيچ گاه سنگسار او قطع نمىشد. روزى به خاطرش رسيد خوب است كنار درى بايستد كه سنگ از آن سو مىآمد. او به اين جنّيان كه نمىديدشان چنين گفت: به خدا سوگند اگر از اين كار دست نكشيد شكايت شما نزد على بن ابى طالب (ع) مىبرم. در دم سنگباران قطع شد و ديگر تكرار نگشت.
همچنين در حلّه اميرى بود كه روزى به صحرا درآمد و بر قبّه «مشهد الشمس» پرندهاى ديد. پس بازى را براى شكار آن بفرستاد. پرنده شكست خورده گريخت و باز به دنبال او تا جايى كه پرنده به خانه ابن نماى[١]- فقيه درافتاد و باز خود را روى آن افكند. امّا باز شكارى ناگاه از حركت باز ماند و دو پا و بالش به لرزه افتاد و در جا خشك شد. يكى از اطرافيان امير بيامد و باز شكارى را در اين وضع يافت و خبر نزد اربابش برد. ارباب اين واقعه را بزرگ شمرد و علوّ منزلت اين مشهد را دريافت و باز سازى و تعمير آن را آغازيد.
باز ابن جوزى كه حنبلى مذهب بود در كتاب تذكرة الخواص[٢]- نقل مىكند كه:
عبد اللَّه بن مبارك، يك سال حج مىكرد و يك سال در جنگ شركت مىجست و پنج سال بدين منوال سپرى شد. يك سال روانه حج شد و با خود پانصد دينار برداشت تا از محلّه شتر فروشهاى كوفه شترى را براى رفتن به حج خريدارى كند. پس زنى علويه را در آن جا ديد كه بر كنار زبالهها نشسته و پرهاى يك مرغابى را مىكند. او مىگويد: به سوى اين زن علويه رفتم و به او گفتم: چرا چنين مىكنى؟ زن گفت: اى عبد اللَّه! از آن چه كه به تو ارتباطى ندارد پرسش نكن. عبد اللَّه گفت: از سخن او طرحى به ذهنم ره يافت و بر پرسش خود اصرار كردم. آن زن گفت: اى عبد اللَّه! تو مرا وامىدارى پرده از سرّم برگيرم.
من زنى علويه هستم و چهار دختر يتيم دارم كه پدرشان چندى پيش مرده است و اين
[١] شايد او همان محمّد بن جعفر بن هبة اللَّه بن نما الحلّى نجم الدّين از دانشمندان بزرگ و والامقام صاحب كتاب« مثير الاحزان» باشد كه به مقتل ابن نما شهرت دارد و در آن شرح انتقامگيرى مختار را آورده است. او از مشايخ علّامه حلى- رحمة اللَّه عليهما- بوده است.
[٢] تذكرة الخواص/ ٣٢٨، كه علّامه مجلسى در بحار الانوار ٤٢/ ١١، شماره ١٢، آن را به نقل از كشف اليقين آورده است.