کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٢٦٧ - مبحث نهم در تصريح به اين كه پيامبر
امير المؤمنين (ع) مىفرمايد: در ميان آنها من در برابر پيامبر ايستادم در حالى كه سنّم از همه آنها كمتر بود. پس گفتم: اى پيامبر خدا! من تو را در اين امر يارى مىرسانم پيامبر ٦ فرمود: بنشين.
حضرت ٦ براى بار دوم، سخن را براى قوم تكرار كرد و آنها خاموشى ورزيدند، پس من برخاستم و سخن قبلى خود را دوباره گفتم. پيامبر ٦ فرمود: بنشين.
حضرت ٦ براى بار سوم سخن خود را تكرار كرد، ولى هيچ يك از آنها [كلامى] بر زبان نياورد. پس من برخاستم و گفتم: يا رسول اللَّه! من تو را در اين امر يارى مىرسانم.
حضرت ٦ فرمود: بنشين، تو برادر، وصى، وزير، وارث و جانشين پس از من هستى.
پس قوم برخاستند در حالى كه به ابو طالب مىگفتند امروز بر تو مبارك باشد كه اگر به دين برادرزادهات درآيى پسرت بر تو امير مىشود[١].
[١] اسكافى همان گونه كه در الغدير ٢/ ٢٨٧ از او نقل شده در« النقض على العثمانية» مىگويد:
« عاملى از عوامل كودكى و خواهشى از خواهشهاى دنيا على را به سوى خود مىخواند و نوباوگى او را وامىداشت تا در بازى كودكان حضور يابد و به احوال ايشان درآيد، ولى ما از او نديديم جز آن كه در اسلام برّا بود و در امورش مصمّم و سخن خود را با عملش عينيت مىبخشيد و اسلامش را با پاكدامنى و زهد به اثبات مىرساند و در ميان همه كسانى كه در محضر پيامبر٦ بودند او به حضرتش پيوست و در دنيا و آخرت مورد اعتماد و انس و الفت حضرت٦ گشت. او بر شهوتش چيره شد و با خواهشهاى نفسانى خود به ستيز برخاست و در اين راه براى آن چه اميد مىبرد در رستگارى عاقبت و پاداش آخرت شكيبايى ورزيد. حضرت( ع) در سخنان و خطبههايش آغاز وضع خويش و شروع كارهايش را بيان مىكند آن هنگام كه پيامبر٦ درخت را فرا خواند و درخت، در حالى كه بر زمين شيار مىكشيد به سوى حضرتش آمد و قرشيان گفتند: افسونگرى است با قدرت چشم بندى. على( ع) گفت: يا رسول اللَّه! من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان مىآورد، به خدا و پيامبر او ايمان آوردم و آن چه را به ارمغان آوردى تصديق مىكنم و گواهى مىدهم كه درخت هر چه كرد به امر خدا بود در تصديق نبوّت تو و چونان برهانى در دعوتت. آيا هرگز ايمانى صحيحتر از اين ايمان يافت مىشود با چنين پيوندى استوار و ريسمانى ناگسستنى؟! ولى خشم و نفرت طرفداران عثمان و تعصّب و انحراف جاحظ از امورى است كه گريزى ندارد.»[ مراجعه كنيد به حديث شجره در نهج البلاغه/ ٣٠٢- ٣٠٠ خطبه ١٩٢( قاصعه)].
ابو الصلاح حلبى در تقريب المعارف/ ١٣٥ مىگويد:
« سخنگويان هر دو فرقه در نقل اين رويداد به عنوان بيان معجزات همداستانند كه از جمله اين معجزات است اطعام مردمى بسيار با خوراكى اندك كه در همين روز بود، و هر كه اين داستان را نقل كرده همان گونه بيان داشته است كه ما شرح داديم. نيز همه علماى اهل قبله در« يوم الدّار» اجماع دارند و طريق آگاهى بدان نقل است و هر نقلى كه از آن به دست آيد به همان نصّى مىرسد كه در اخوّت و وصيّت و وزارت و يارى رساندن و خلافت پس از پيامبر٦ از على( ع) روايت كرديم و اگر منكرى آن را انكار كند اين تفصيل به آن مجمل مىرسد».
سيّد حامد حسين در خلاصة عبقات الانوار ٥/ ٣٦٢ مىگويد:
« از دلايلى كه گواه آن است امير المؤمنين( ع) وارث پيامبر٦ مىباشد حديث« يوم الدّار» است كه در آن آشكارا بر اين نكته تصريح شده و على( ع) هم در پاسخ كسى كه از پيامبر پرسيد: چرا پسر عمويت را وارث قرار دادى نه عمويت را؟ بدان استشهاد كرده است.
اين حديث از« ازالة الخفا» ى ولى اللَّه دهلوى روايت شده است.
شيخ مظفّر در دلائل الصدق ٢/ ٣٦٢- ٣٦١ مىگويد:
« همه اين اخبار در برگيرنده لفظ« خليفه» است و در« الكنز»[ يعنى: كنز العمال] از ابن مردويه خبرى نقل شده است كه لفظ« ولايت» را در بر دارد ...
و شما مىدانيد كه مقصود از ولايت در اين جا همان خلافت است به قرينه پيش از آن و قيد« پس از من»، زيرا يارى و محبّت به پس از پيامبر٦ اختصاص ندارد و خلافت، بدان مختص مىباشد.» سيّد شرف الدّين در مراجعات/ ١٩٤ مىگويد:
« ادّعاى اين كه تنها آن دلالت بر اين دارد كه على در ميان اهل بيت پيامبر٦ جانشين حضرت٦ است از اين جهت مردود مىباشد كه هر كس معتقد باشد على خليفه پيامبر خدا در ميان اهل بيت اوست به خلافت عامّه او معتقد است و هر كه خلافت عامّه او را نفى كند خلافت خاصّه او را هم نفى كرده است و كسى هم قائل به فصل نيست. پس فلسفه مخالفت با اجماع مسلمانان چيست؟».
بنگريد به: كشف الغمّه ١/ ٦٢ و مراجعات/ ١٨٧ و الغدير ٢/ ٢٧٩- ٢٧٨.