ولايت، رهبري، روحانيت - حسيني بهشتي، سيد محمد - الصفحة ٧٨
مكرر از من كردهاند. قبل از اينكه به اين سؤال پاسخ بدهم نكتهاى را عرض مىكنم. ما گاه در فهماندن مطالب به مثالهاى زنده و دم دست نياز داريم. براى آن بخش از مطالب اسلامى كه جنبه اجتماعى و جامعهسازى دارد، من تنها مثال دمدستى را كه در عصر تاريخ و رشد تاريخ قرار دارد و مىتوانم به كار ببرم جامعههاى سوسياليستى دنيا هستند. علتش اين است كه در جهان، غير از جامعه و امت اسلام جامعهاى كه بر مبناى ايده و عقيده ساخته شده باشد، نداريم. مسيحيان دنيا در اعقتاد به حضرت مسيح، سلام اللّه عليه، مشتركند، كليسا هم مىروند، مراسمى هم به جا مىآورند، اما جامعه مسيحيان دنيا هرگز يك واحد سياسى نبود است.
حتى در دوران اقتدار پايها در قرون وسطى، در دنيا سرزمينهاى مسيحىنشينى وجود داشت كه از قلمرو قدرت سياسى پاپ بيرون بود. در دينا جامعه مسيحيتى به صورت جامعه يكپارچهاى كه وحدت سياسى و حكومتى و ادارى داشته باشد سراغ نداريم. پس اگر من بخواهم براى فهماندن مطالب مربوط به اسلام در مسائل اجتماعى از جامعه مسيحيت، و لو در تاريخ بسيار دور، مثال بياورم، به اشتباه مىافتيد. جامعههاى ديگر هم به همين ترتيب. ما تنها در اين قرن اخير جامعه را مىشناسيم كه سيزده قرن پس از اسلام توانست از نظر ساختن يك جامعه ايدئولوژيك، و فقط از يك نظر، كارى مشابه اسلام انجام بدهد. اينها البته از جنبههاى فراوانى باهم تفاوت دارند. آنجامعه خداپرستى است و اينجامعه ماديگرى است. آنجامعهاى است كه ارزش بالا را به فضيلت و تقوا