ولايت، رهبري، روحانيت - حسيني بهشتي، سيد محمد - الصفحة ٢٦
ابو سفيان پس از وفات پيامبر نزد عباس، عموى پيغمبر، مىآيد و مىگويد، اگر قرار است خلافت و رياست و زمامدارى به صورت جانشينى باشد، حرف حرف توست كه بزرگترى و عموى پيغمبرى و چنينى و چنانى و نسبتت با پيغمبر نزديكترين نسبت است. عباس مىگويد، ول كن بابا! مگر من در دوره جاهليت رقيب سياسى تو بودم كه حالا رقيب سياسى اينها باشم! كار به كار ما نداشته باش و بگذار به تجارتمان برسيم. بعد به سراغ على (ع) مىآيد و مىگويد، يا على بن ابيطالب، تو داماد پيغمبرى، پسر عم پيغمبرى، سابقهات در اسلام چنين و چنان است؛ چرا زمامدارى از خاندان قريش بيرون برود يا به پستترين و دورترين گروههاى خاندان قريش برسد! البته آن وقت ابو بكر سر كار بود، اما نه به صورت قاطع. به على (ع) مىگويد، قيام كن! تو يك اشاره كن، من تمام اين سرزمين را براى تو از مردان مسلح پر مىكنم. پاسخ على (ع) به اين ابو سفيان مكّار اين است كه برو دنبال كارت! برو ديگرى را گول بزن! من نمىدانم كه دل تو به حال اسلام نسوخته؛ تو در فكر كار ديگر هستى؛ تو هرگز در پى آن نيستى كه على زمامدار شود؛ زمامدارى على اگر براى هيچكس گران تمام نشود براى تو و امثال تو گران تمام مىشود. در حكومت على بايد ابو سفيانها به بيغولهها روند. در حكومت ابو بكر و عمر است كه ابو سفيانها مىتوانند به فرمانروايى اسلام هم برسند. بنابراين، مسأله اينكه على زمامدار شود خودبهخود منتفى مىشود و ديگر مولا نبايد براى آن كوشش كند. يا بايد ابو بكر و عمر زمامدار شوند، يا افرادى مثل عثمان، يا افرادى مثل