ولايت، رهبري، روحانيت - حسيني بهشتي، سيد محمد - الصفحة ٢٣
است. مطلب بعدى اين است كه زمامدارى مسلمانها، آن عنصر درخشنده، آن مغناطيس نيرومند اسلامى است كه بتواند پاكان زبده را خودبهخود به سوى خود جذب كند و در كار زمامدارى امت، به حريم قوانين اسلامى و اصول اسلامى تجاوزى كه علنى و بيّن باشد نكند، بلكه بهعكس، چنين تلقى شود كه او حامى و نگهبان اين قانون است. يعنى، وقتى به او نزديك مىشوى چندان دلربا نيست، اما نزديكى با او گستاخى نسبت به اسلام ايجاد نمىكند. زمامدارى ابو بكر و عمر اين نوع زمامدارى است. اگر كسى به ابو بكر و عمر نزديك مىشد، شايد مىتوانست آن سيماى درخشان على (ع) را آنجا پيدا كند، اما نمىتوانست آن ولنگ و بازى عثمان را ببيند.
لذا مقدارى از انضباط اجتماعى اسلامى مىتوانست با زمامدارى اينها محفوظ بماند. عيب بزرگ اين زمامدارى اين بود كه چون آن زبدگان برجسته به طور خودكار به مركز قدرت نزديك نمىشدند. جامعه اسلامى از نقش ارزنده اداره اين زبدگان محروم مىماند. آن وقت ببينيد؛ دو مرتبه نتايج خودكار يك محيط اجتماعى براى رشد فضيلتها آنچنان كه بايد آماده نمىشد و- اين خطرناكتر است- ناپاكان در فساد غوطهور شده هم به بيغولهها رانده نمىشدند، بلكه در همان اجتماع مىپلكيدند. اين خطرناك بود. همچنانكه در زمان همين عمر بود كه پايه حكومت معاويه در شام گذارده شد.
درجه سوم حكومتى بود كه نه آن درخشندگى و جذبهاى را داشت كه در درجه اول نسبت به زمامدار حكومت گفتيم، و نه آن انضباط و جذبهاى