شرح حديث« جنود عقل و جهل» - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٨١ - فصل سوّم در بيان آنكه، فطرت مخموره بىحجاب وزير عقل و مبدأ خيرات است و خود خير است، و فطرت محجوبه به طبيعت وزير جهل و مبدأ شرور و خود شرّ است
دارد، در اصلِ عشق به كمال، فرق ندارند؛ لكن هر يك تشخيص كمال را در آن منظور خود دارند.
و اين اختلاف و تشخيص از احتجاب فطرت است؛ زيرا كه اين خطاء در مصداق محبوب است، و اين از عادات و اطوار مختلفه و تربيتها و عقايد متشتّته پيدا شده و هر يك به اندازه حجاب خود، از محبوب مطلق خود، محجوب است، و هيچ يك از اينها آنچه را كه دلباخته اويند و دنبال آن مىروند و نقد عمر در راه آن صرف مىكنند، محبوب آنها نيست؛ زيرا كه هر يك از اين امور، محدود و ناقص است و محبوب فطرتْ مطلق و تامّ است، و از اين جهت است كه آتش عشق آنها به رسيدن به آنچه به آن متعلّقند فرو ننشيند. چنانچه اگر سلطنت يك مملكت را به يكى دهند كه عشق به سلطنت داشت و گمان مىكرد به رسيدن به آن، مطلوب حاصل است و آرزويى ديگر در كار نيست، چون به آن محبوبِ خيالىِ مجازى رسيد، سلطنت مملكت ديگر طلب كند و چنگال عشقش به مطلوب ديگرى بند شود. و اگر آن مملكت را بگيرد، به ممالك ديگر طمع كند.
و اگر تمام بسيط ارض در تحت سلطنت و قدرت او آيد، و احتمال دهد كه در كُرَوات ديگر، ممالكى هست از اين جا وسيعتر و بالاتر، آرزوى وصول به آن كند. و اگر جميع عالم مُلك را در تحت سيطره خود درآورد، و از عالم ملكوت خبرى بشنود- و لو مؤمن به آن نباشد-، آرزو كند كه كاش اين خبرها كه مىدهند و اين سلطنتها و قدرتها كه مىگويند راست بود و من به آنها مىرسيدم!
پس معلوم شد كه عشق متعلّق به سلطنت محدوده نيست؛ بلكه عشقِ سلطنت مطلقه در نهاد انسان است، و از محدوديت متنفر و گريزان است و خود نمىداند.
و پر واضح است كه سلطنت مطلقه از سنخ سلطنتهاى دنياوى مجازى، بلكه