ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ٦٩ - ظافر عبيدى
كه در آن هنگام دو يا پنج ساله بوده بدوش گرفت و در صحن قصر ايستاده و تمامى امرا و اكابر دولت را احضار نمود و گفت: اين پسر، مولى و امام شما است و عموهاى او پدرش را كشتند و چنانچه مىبينيد بكيفر كردار خودشان رسيدند و اكنون اطاعت اين كودك بما لازم است، عموما قبول كرده و صيحه بلندى برآوردند بحدّى كه آن كودك مضطرب شده و بدوش عبّاس شاشيد و از شدت آن صيحه، اختلال حواس آورده و مبتلا بمرض صرع گرديد پس كودك را بمادرش سپردند، عباس هم بخانه خود رفت و با كمال استقلال متصدى انجام امور كشورى گرديد. مدت خلافت اسمى فائز نيز (كه سيزدهمين خليفه فاطمى عبيدى مصرى است) بسيار اندك شد و در هفدهم رجب سال پانصد و پنجاه و پنجم هجرت در سنّ يازده سالگى درگذشت و پسر عمويش عبد اللّه بن يوسف (كه بعنوان عاضد عبيدى بشرح حال او خواهيم پرداخت) وارث خلافت گرديد.
ناگفته نماند كه تمامى امرا و اهل دربار، در قضيه قتل ظافر، از حقيقت امر اطّلاع داشتند و در كمين قتل عباس و پسرش نصر (قاتلان حقيقى و اصلى ظافر و برادرانش) بوده و حيله مىانديشيدند تا آنكه خواهر ظافر بفرنگيان عسقلان چيزى نوشته و در قتل ايشان استمداد نموده و باموال بسيارى مستظهر گردانيد اينك ايشان نيز بهروسيله كه بوده عباس را كشته و نصر را در قفس آهنين بقاهره آوردند، تازيانهاش زده و دست راست او را بريدند، بدن او را با مقراضها قطعهقطعه نموده و در دارش كردند، عاقبت در روز عاشوراى محرّم پانصد و پنجاه و يكم هجرت از دارش پائين آورده و سوزاندند.
(ص ٨٢ و ٤٣١ ج ١ كا)
ظافر عبيدى
على بن منصور (حاكم بامر اللّه) ابن نزار (عزيز باللّه) ملقّب به الظاهر لاعزاز دين اللّه، مكنّى به ابو هاشم، هفتمين خليفه عبيدى مصرى است. از آنرو كه پدر ظافر در بيست و هفتم شوال سال چهارصد و يازدهم هجرت (موافق آنچه تحت عنوان فاطميّون خواهد آمد) مفقود الاثر گرديد و مردم باميد پيدا كردن او در پى تفتيش بودند اينك خلافت ظاهر چندى تأخير شد تا آنكه بعد از يأس