حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٢٣
نيامد از بعضى از اخلاق آن رفيق از او جدا شدم و از بغداد بيرون رفتم تا داخل سامره شدم و رفتم بمسجد بنى عباس تا وارد قريه عباسيه شدم و نماز كردم و متفكر بودم در امرى كه در طلب آن سعى مىكنم ناگاه مردى بنزد من آمد و گفت تو فلانى و مرا بنامى خواند كه در هند داشتم و كسى بر آن مطلع نبود گفتم بلى گفت اجابت كن مولاى خود را كه ترا ميطلبد من با او روانه شدم و مرا از راههاى غير مأنوس برد تا داخل خانه و بستانى شدم ديدم مولاى من نشسته است و بلغت هندى گفت خوش آمدى اى فلان چه حال دارى و چگونه گذاشتى فلان و فلان را تا آن كه مجموع آن چهل نفر كه رفيقان من بودند نام برد و احوال هر يك را پرسيد و آنچه بر من گذشته بود همه را خبر داد و جميع اين سخنان را بكلام هندى ميفرمود و گفت ميخواهى به حج بروى با اهل قم گفتم بلى اى سيد من فرمود در اين سال مرو با ايشان برگرد و در سال آينده برو پس به سوى من انداخت صره زردى كه نزد او گذاشته بود و فرمود اين را خرجى خود كن و در بغداد بخانه فلان شخص برو و او را بر هيچ امر مطلع مگردان.
راوى گفت بعد از آن غانم برگشت و بحج نرفت بعد از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند كه حاجيان در آن سال از عقبه برگشتند و معلوم شد كه حضرت او را براى اين منع فرمودند از رفتن بسوى حج در اين سال پس بجانب خراسان رفت و سال ديگر بحج رفت و بخراسان برگشت و هديهاى براى ما از خراسان فرستاد و مدتى در خراسان ماند تا آنكه برحمت خدا واصل گرديد و قطب راوندى از جعفر بن محمد بن قولويه استاد شيخ مفيد روايت كرده است كه چون قرامطه يعنى اسماعيليه ملاحده كعبه را خراب كردند و حجر الاسود را بكوفه آورده در مسجد كوفه نصب كرده بودند در سال سيصد و سى و هفت كه اوايل غيبت كبرى بود بود خواستند كه حجر را بكعبه برگردانند و در جاى خود نصب كنند من باميد ملاقات حضرت صاحب الامر عليه السّلام در آن سال اراده حج كردم زيرا كه در احاديث صحيحه وارد شده است كه حجر را كسى بغير معصوم و امام زمان نصب نميكند چنانچه قبل از بعثت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه سيلاب كعبه را خراب كرد و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را نصب كرد و در زمان حجاج كه كعبه را بر سر عبد اللّه بن زبير خراب كرد چون خواستند بسازند هر كه حجر را گذاشت لرزيد و قرار نگرفت تا آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام آن را بجاى خود گذاشت و قرار گرفت لهذا در آن سال متوجه حج شدم چون ببغداد رسيدم علت صعبى مرا عارض شد كه بر جان خود ترسيدم و نتوانستم بحج رفت پس نايب خود گردانيدم مردى از شيعه را كه او را