حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٧٢ - مطلب سيم در بيان قليلى از مطاعن عثمانست
بسيارى از اين اخبار گفته است كه از اينها ظاهر ميشود كه آن حضرت امر بقتل او و نهى از آن هيچيك ننمود پس خونش در پيش او مباح بود و مباح بودن خون او نزد آن حضرت دليلست بر كفر او يا ظلمى و فسق عظيمى كه موجب قتل او باشد و راضى نبودن بقتلش دلالت بر اسلام و خوبى او ندارد بلكه از آن جهت بود كه حضرت ميدانست كه قتل او سبب حدوث فتنههاى بسيار و سبب ارتداد و كفر و ضلالت و كشته شدن چندين هزار كس خواهد شد در جمل و صفين و نهروان و ظاهر است كه هرگاه قتل يك كافر مستلزم اين همه فتنه و كفر و قتل چندين هزار مسلمانان باشد راضى بآن نتوان بود پس با وجود اين مضايقه نداشتن آن حضرت از قتل او برهان قاطع است بر اينكه ظلم و كفر و عدوان او بمرتبهاى از كثرت و شدت طغيان رسيده بود كه با اينهمه فتنه و آشوب برابرى مينمود بلكه زياده از مضايقه نداشتن اظهار سرور از قتل او مينمود و انتظار آن داشت چنانچه عامه روايت كردهاند كه آن حضرت بعد از قتل عثمان و استقرار بر سرير خلافت موروثى خود خطبهاى خواند كه مشتمل بر اين فقرات بود قد طلع طالع و لمع لامع و لاح لايح و اعتدل مايل و استبدل اللّه بقوم قوما و بيوم يوما و انتظرنا الغير انتظار المجذب المطر و انما الائمة قوام اللّه على خلقه و عرفاؤه على عباده و لا يدخل الجنة الا من عرفهم و عرفوه و لا يدخل النار الا من انكرهم و انكروه يعنى آفتاب خلافت از افق ولايت طالع گرديد و قمر امامت از برج حق ساطع شد و كوكب امارت در فلك وصايت درخشيد و امورى كه از منهاج حق ميل بباطل كرده بود معتدل و راست گرديد و حقتعالى قومى را بقومى تبديل نمود و روز حق را بدل روزگار باطل آورد و ما منتظر تغيير دولتهاى باطل بوديم چنانچه مردم در سالهاى قحط منتظر باران رحمت ميباشند و ائمه و پيشوايان دين از اهل بيت رسالت قيام نمايندگانند از جانب خدا بامور خلق او و شناسندگانند موكل بر بندگان او داخل بهشت نميشود مگر كسى كه ايشان را شناسد بامامت و ايشان او را شناسند بايمان و داخل جهنم نميشود مگر كسى كه منكر ايشان باشد و ايشان منكر او باشند و ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه گفته است كه مراد از سه فقره اول انتقال خلافتست بآن حضرت و از فقره چهارم اعوجاج امورى كه در اواخر زمان عثمان بود و فقره پنجم اشاره است بتبديل جناب سبحانى عثمان و شيعه او را بعلى و شيعه او بعد از آن گفته است كه اگر گويند با وجود آنكه آن حضرت دنيا را طلاق گفته بود اين قدر سرور و خوشحالى از خلافت چه بود جواب گوئيم كه طلاق از جهت جاه و اعتبارات دنيوى بود و سرور از جهت امامت دين و خلافت حق و احياى شريعت و ملت بود بعد از آن گفته است آيا جايز است