حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٣٧ - فصل پنجم در بيان الحق مع على و على مع الحق
اين مال نميخورند و كارى كه پيغمبر كرده است من غير آن نميكنم چون حاصل صدقه مدينه آمد عمر آن را بعلى و عباس داد و على آن را متصرف شد و حاصل خيبر و فدك را عمر ضبط كرد و بايشان نداد و گفتهاند در روايت ديگر وارد شده است كه فاطمه عليها السّلام آزرده شد و هجرت كرد از أبو بكر و با او سخن نگفت تا از دنيا رفت و حضرت او را در شب دفن كرد و أبو بكر را براى نماز او خبر نكرد پس عايشه گفت على روئى در ميان مردم داشت تا فاطمه (ع) در حيات بود و چون فاطمه (ع) رحلت نمود روى مردم از او گرديد و رعايت او نميكردند و فاطمه بعد از حضرت رسول شش ماه زنده بود پس زهرى از راوى پرسيد كه پس على شش ماه با أبو بكر بيعت نكرد گفت نه و اللَّه نه او و نه احدى از بنى هاشم تا شش ماه با أبو بكر بيعت نكردند تا على بيعت كرد چون على كه روى مردم از او گرديد بضرورت ميل كرد بصلح با أبو بكر پس پيغام كرد أبو بكر را كه بيا بسوى ما و كسى را با خود مياور از براى آنكه عمر را با خود نياورد و از براى آنكه شدت عمر را ميدانست پس عمر با أبو بكر گفت كه تنها نزد ايشان مرو أبو بكر گفت بخدا سوگند كه تنها ميروم با من چه ميتواند كرد پس آمد بخانه على و جميع بنى هاشم در آنجا مجتمع بودند پس حضرت امير عليه السّلام برخاست و خطبه خواند و فضايل خود را ذكر كرد و حقوق خود را بيان كرد تا آنكه أبو بكر سنگين دل بگريه افتاد و حضرت ساكت شد و أبو بكر برخاست و خطبه خواند و عذر ناموجه خود را در باب فدك ذكر كرد و بعد از نماز ظهر حضرت بضرورت بيعت كرد پس هر عاقلى كه در اين حديث تأمل كند ميداند كه باعتراف خود در مدت شش ماه اجتماعى بر خلافت أبو بكر نه طوعا و نه جبرا منعقد نشد و تصرف ايشان در فروج و اموال و اديان مسلمانان محض جبر و غصب بود و اگر در آخر مصالحه شده باشد بعد خراب البصره از محض خوف و قلت اعوان و كثرت اعادى بوده و اجماع و بيعت چنينى در حق هر پادشاه جابر و ظالم و قاهرى باشد متحقق ميشود و تتمه اين سخن ان شاء اللَّه تعالى در مطاعن مذكور خواهد شد- و احمد بن اعثم كوفى كه از معتبرترين مورخين و محدثين عامه است در تاريخ خود نقل كرده است كه معاويه بعلى نامهاى نوشت كه مضمونش اينست اما بعد حسد ده جزو است نه جزو آن در تست و يك جزو در ساير مردم زيرا كه امور اين امت برنگشت به احدى بعد از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مگر آنكه حسد بردى بر او تعدى كردى بر او و ما دانستيم اين را از تو از نظر خشمآلود تو و سخنان ناهموار تو و آههاى بلند تو و امتناع كردن از بيعت خلفاء ترا ميكشيدند بسوى بيعت مانند شترى كه مهارش را كشند تا آنكه بيعت كردى از روى كراهت تا آخر نامه ميشومه او پس حضرت امير در جواب نوشت كه آمد بنزد من نامه تو در آنجا نوشته