حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٠٣
نداشتم خواست داخل خانه شود عمروى گفت اگر سؤالى دارى بكن كه ديگر او را نخواهى ديد چون رفتم سؤال كنم گوش نداد و داخل خانه شد و فرمود ملعونست ملعونست كسى كه تأخير كند نماز مغرب را تا آنكه ستاره در آسمان بسيار شود و ملعونست ملعون است كسى كه نماز بامداد را تأخير كند تا ستارهها برطرف شوند يعنى از براى طلب فضيلت تأخير كند و قطب راوندى و كلينى و ديگران روايت كردهاند از مردى از اهل مداين كه گفت با رفيقى بحج رفتم در موقف عرفات نشسته بوديم جوانى نزديك ما نشسته بود و ازارى و ردائى پوشيده بود كه قيمت كرديم آنها را بصد و پنجاه دينار مىارزيد و نعل زردى در پا داشت و اثر سفر بر او ظاهر نبود پس سائلى از ما سؤال كرد و او را رد كرديم نزديك آن جوان رفت و از او سؤال كرد جوان از زمين چيزى برداشت و باو داد سائل او را دعاى بسيار كرد جوان برخاست و از ما غايب شد نزد سائل رفتيم و از او پرسيديم كه آن جوان چه چيز بتو داد كه اين قدر او را دعا كردى بما نمود سنگريزه طلائى بود كه مانند ريگ دندانها داشت چون وزن كرديم بيست مثقال بود و برفيق خود گفتم كه امام ما و مولاى ما نزد ما بود و ما نميدانستيم زيرا كه باعجاز او سنگريزه طلا شد پس رفتيم و در جميع عرفات گرديديم و او را نيافتيم پرسيدم از جماعتى كه در دور او بودند از اهل مكه و مدينه كه اين مرد كى بود گفتند جوانى است علوى هر سال پياده بحج مىآيد و قطب راوندى در ضرايح از حسن مسترق روايت كرده است كه گفت روزى در مجلس حسن بن عبد اللّه بن احمد ناصر الدوله بودم و در آنجا سخن ناحيه حضرت صاحب عليه السّلام و غيبت آن حضرت مذكور شد و من استهزاء ميكردم باين سخنان در حال عموى من حسين داخل مجلس شد و من باز همان سخنان را ميگفتم گفت اى فرزند من نيز اعتقاد ترا داشتم در اين باب تا اينكه حكومت قم را بمن دادند در وقتى كه اهل قم بر خليفه عاصى شده بودند و هر حاكمى كه ميرفت او را ميكشتند و اطاعت نميكردند پس لشكرى بمن دادند و بسوى قم فرستادند چون بناحيه طرز رسيدم بشكار رفتم شكارى از پيش من بدر رفت از پى بىآن رفتم و بسيار دور رفتم تا بنهرى رسيدم در ميان نهر روان شدم و هر چند ميرفتم وسعت نهر بيشتر ميشد در اين حال سوارى پيدا شد و بر اسب اشهبى سوار و عمامه خز سبزى بر سر داشت و بغير چشمهايش در زير آن نمينمود و دو موزه سرخ در پا داشت بمن گفت اى حسين و مرا امير نگفت و بكنيت نيز ياد نكرد بلكه از روى تحقير نام مرا برد و گفت چرا عيب ميكنى و سبك ميشمارى ناحيه ما را و چرا خمس مالت را باصحاب و نواب ما نميدهى و من مرد صاحب وقار شجاعى بودم كه از چيزى نميترسيدم از سخن او بلرزيدم و ترسيدم و گفتم ميكنم اى سيد من آنچه فرمودى گفت هرگاه برسى بآن موضعى كه متوجه آن گرديدهاى و بآسانى بدون مشقت قتال و جدال داخل