حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٢٦ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
كافى بود فتنه نخواهد شد و چونست كه وقتى كه حضرت رسول ميخواهد كه نصب خلافت كند او را نسبت بهذيان ميدهند و چون خود تعيين خليفه ناحق ميكند صلاح امت است و ضرور است و ايضا وقتى كه أبو بكر در سكرات موت بود و عثمان را طلبيد كه نص بر خلافت عمر كند و پيش از آنكه نام شوم او را ببرد غش كرد و بىشعور شد و عثمان از پيش خود نام عمر را نوشت و بعد از آنكه بشعور آمد او را دعا كرد چرا او را نسبت بهذيان نداد با آنكه هذيان از جهات شتى باو اقرب بود و چرا حسبنا كتاب اللَّه را در آنجا نگفت و در وقتى كه شورى قرار داد چرا اين را نگفت پس عاقل خبير از اين اقوال و احوال مختلفه علم بهم ميرساند كه از اول تا آخر ايشان را از اين اقوال مختلفه متناقضه مطلبى بغير از محروم كردن اهل بيت رسالت از خلافت نبود و اين اول قاروره نبود كه در اسلام شكست آن شقى و پيوسته در مواطن متعدده معارضات ميكرد و راضى بگفته و كرده آن حضرت نبود چنانكه بخارى و مسلم و ابن ابى الحديد و ساير مورخين و محدثيت ايشان روايت كردهاند كه چون در نامه صلح حديبيه نوشته بودند كه هر كه از مسلمانان بسوى مشركان برود پس ندهند و هر كه از مشركان بنزد مسلمانان بيايند بايشان پس دهند عمر در غضب شد و بنزد آن حضرت آمد و گفت تو رسول خدائى گفت بلى گفت ما مسلمانيم و آنها كافر حضرت گفت بلى گفت چرا اين مذلت را در دين خود قرار دهيم حضرت فرمود آنچه خدا مرا بآن امر كرده است ميكنم و خدا مرا ضايع نخواهد كرد و يارى خواهد نمود عمر گفت تو نگفتى كه ما داخل مكه خواهيم شد و طواف خواهيم كرد چرا نشد حضرت فرمود كه من نگفتم امسال خواهد شد بعد از اين خواهد شد پس غضبناك برخاست و گفت اگر ياورى مىيافتم با اينها جنگ ميكردم و بنزد أبو بكر آمد و شكايت و مذمت آن حضرت كرد أبو بكر او را منع كرد چون روز فتح مكه شد و رسول خدا كليد كعبه را گرفت حضرت فرمود عمر را بطلبيد چون آمد حضرت فرمود اينست آنچه خدا مرا وعده داده بود و دروغ نگفتم و در بعضى از روايات نقل كردهاند كه عمر گفت از روزى كه مسلمان شدم شك در پيغمبرى او نكردم مگر در روز حديبيه و اين اخبار صريح است كه عمر بگفته حضرت رسول راضى نشد و دلتنگ بود از گفته آن حضرت و حقتعالى ميفرمايد فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً يعنى پس نه بحق پروردگارت قسم كه ايمان نميآورند تا ترا حكم كنند در منازعه كه در ميان ايشان شود پس نيابند در نفسهاى خود هيچ حرجى و شكى در آنچه تو حكم كردهاى و منقاد گردند انقياد گرديدن كاملى پس معلوم شد كه او مؤمن نبوده به