حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٠٢
از آنست كه اين رساله گنجايش ذكر آنها داشته باشد و شيخ ابن بابويه گفته است كه خبر داد مرا ابو على بغدادى كه من در بخارا بودم ابن جاوشير ده شمش طلا بمن داد كه در بغداد بحسين ابن روح بدهم در راه يك شمش گم شد من يك شمش بوزن آن خريدم و با آنها ضم كردم و بنزد حسين بردم چون آنها را گشودم از ميان آنها اشاره كرد بآن شمشى كه خريده بودم و گفت بردار آن شمشى را كه عوض گم شده خريدهاى زيرا كه گم شده بما رسيد و دست دراز كرد و شمش گمشده را بمن نمود و شناختم.
و ابو على گفت من زنى را در بغداد ديدم كه ميپرسيد وكيل حضرت صاحب الامر كيست يكى از شيعيان او حسين بن روح را نشان داد آن زن آمد بنزد حسين و گفت بگو من چه چيز آوردهام تا تسليم كنم حسين گفت آنچه آوردهاى بينداز بميان دجله تا بگويم كه چه آوردهاى پس آن زن رفت و آنچه آورده بود در دجله انداخت و برگشت بنزد حسين چون داخل شد حسين بخادم گفت حقه را بياور چون خادم حقه را آورد حسين گفت اين حقهايست كه آورده بودى و در اين دجله انداختى و در اين حقه يك جفت دستبرنجن طلا است و حلقه بزرگى كه در آن دو دانه منصوبست و در آنست حلقه كوچك كه دانهاى دارد و دو انگشتر كه يكى نگينش عقيق است و ديگرى فيروزج پس حقه را گشود و آنچه گفته بود در آن حقه بود چون زن آن حالت را مشاهده كرد بيهوش شد و جمع ديگر از سفراء بودند غير اين چهار نفر كه بعضى از شيعيان بايشان رجوع ميكردند مانند حكيمه خواتون عمه حضرت كه سابقا مذكور شد و محمد بن جعفر اسدى و حاجزوشا و محمد بن ابراهيم بن مهزيار و قاسم بن العلاء كه مدتها نابينا شده بود و هفت روز پيش از وفاتش باعجاز حضرت صاحب عليه السلام بينا شد و حضرت خبر وفات او را باو نوشت و گفت از براى او فرستاد در آذربايجان و جمع ديگر بودند كه بعضى خود نادرا بخدمت آن حضرت ميرسيدند و بعضى بتوسط سفراى اربعه نايب بودند و كلينى و شيخ طوسى و شيخ طبرسى روايت كردهاند از زهرى كه گفت حضرت صاحب را طلب بسيار كردم و مال جزيلى صرف كردم و باين سعادت فايز نگرديدم تا آنكه بخدمت محمد بن عثمان عمروى كه از نواب آن حضرت بود رفتم و مدتى خدمت او كردم تا آن كه روزى التماس كردم كه مرا بخدمت آن حضرت برسان ابا كرد چون تضرع بسيار كردم گفت فردا اول روز بيا چون بنزد او رفتم ديدم كه او مىآيد و جوان خوشرو و خوشبوئى همراه او است بهيئت تجار و متاعى در آستين خود دارد پس عمروى اشاره كرد بان جوان كه اين است آن كه ميخواهى من بخدمت او رفتم و آنچه خواستم سؤال كردم و جواب فرمود بدر خانهاى رسيد كه معروف نبود و اعتنايى بآن