حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٣٦ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
غالب آمد و بروايت فخر رازى آن زن گفت اى پسر خطاب خدا چيزى را بما عطا كرده و تو از ما منع ميكنى پس عمر با خود خطاب كرد كه همه مردم داناتر و فقيهترند از تو اى عمر و از گفته خود برگشت و از اين روايات نهايت جهل او بكتاب و سنت ظاهر مىشود و چنين كسى كه باعتراف خودش زنان مخدره از او افقه باشند قابليت رياست عامه مسلمانان را ندارد خصوصا وقتى كه عالم بجميع علوم در ميان امت باشد.
طعن ششم كه اعظم از جميع طعنهاست و صريح است در معانده خدا و رسول خدا و اكثر علماى اماميه نيز متفطن نشدهاند و از جمله مطاعن او ذكر نكردهاند و آن انكار حكم تيمم است چنانچه در صحيح مسلم و بخارى و ابى داود و نسائى روايت كردهاند و صاحب جامع الاصول نيز روايت كرده است و همه از شفيق روايت كردهاند كه گفت من نشسته بودم با عبد الله ابن مسعود و ابو موسى اشعرى پس ابو موسى گفت اگر مردى جنب شود و يك ماه آب نيابد كه تيمم كند تيمم نخواهد كرد كه نماز كند پس چه مىكند با آيه سوره مائده فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً پس ابن مسعود گفت اگر رخصت دهند ايشان را هر وقت كه آب بر ايشان سرد خواهد بود تيمم بخاك خواهند كرد گفتم از براى همين معنى كراهت داريد از تيمم گفت بلى پس ابو موسى گفت آيا نشنيدى سخن عمار را كه بعمر گفت كه رسول خدا مرا براى حاجتى فرستاد پس من جنب شدم و هيچ آب نيافتم در ميان خاك غلطيدم چنانكه دابه ميغلطد پس چون بحضرت عرض كردم حضرت فرمود كه بس بود تو را كه چنين كنى پس دستهاى خود را بر زمين زد و بر هم ماليد و دستها و روها را مسح كرد عبد الله گفت مگر نديدى كه عمر قانع نشد بقول عمار و بخارى بروايت ديگر اين مضمون را روايت كرده است و ايضا بسند ديگر روايت كرده است از شفيق ابن سلمه كه گفت من نزد ابن مسعود و ابو موسى بودم ابو موسى گفت كه اگر كسى جنب شود و آب نيابد چه كند ابن مسعود گفت نماز نكند تا آب بيابد ابو موسى گفت كه چه ميكنى قول عمار را ابن مسعود گفت نديدى كه عمر باين قانع نشد ابو موسى گفت قول عمار را بگذار آيه را چه مىكنى عبد الله نتوانست جواب گفت آن عذر ناموجه سابق را گفت و ايضا بخارى از سعد بن عبد الرحمن از پدرش روايت كرده است كه مردى بنزد عمر آمد و گفت من جنب شدم و آب نيافتم عمر گفت نماز مكن عمار بن ياسر بعمر گفت بخاطر ندارى كه من و تو در سفرى بوديم و جنب شديم و تو نماز نكردى و من در خاك غلطيدم و نماز كردم پس از براى حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم واقعه را ذكر كرديم حضرت فرمود تو را كافى بود كه چنين كنى و دستها را بر زمين زد و پف كرد و رو و دستها ما مسح كرد و بروايت