حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٢١ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
كند تا طريق ضلالت و جهالت بالكليه از ايشان مسدود گردد چنانچه در حديث ثقلين فرمود كه كتاب خدا و اهل بيت خود را در ميان شما مىگذارم و هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد و در روز غدير تعيين خليفه نمود و چون حضرت ميدانست كه آنها را با وجود اتمام حجت نشنيده خواهند انگاشت خواست تأكيد حجت را در اين وقت بفرمايد و نوشته صريحى در ميان ايشان بگذارد كه انكار نتوانند كرد و عمر اين معنى را يافت و منافى آن تمهيدى بود كه او با منافقان ديگر در اين باب كرده بود اين شبهه را در ميان انداخت كه مرض بر آن حضرت غالب شده و هذيان مىگويد حضرت ديد كه آن بىحيا در حال حيوة آن حضرت انكار قول او ميكند و منافقان با او موافقت ميكنند دانست كه اگر در اين باب اهتمام بفرمايد و چيزى نوشته شود آن ملعون خواهد گفت هذيان گفته و اعتبار ندارد و اكتفا بنصوص سابقه كه اتمام حجت بر ايشان كرده بود نمود و ايشان را از حجره طاهره بيرون كرد و ايضا چون مشاجره آن منافقان را در حضور خود مشاهده نمود ترسيد از آنكه مبادا بعد از نوشتن نامه منازعه شديدتر شود و كار بكار زار منتهى شود و منافقان راهى بيابند و اسلام بالكليه از ميان برود چنانچه حضرت امير عليه السّلام را باين سبب نهى از مقاتله و امر بمساهله با عدم اعوان نمود و ايضا معلوم است كه وصيت و عهدى كه مناسب آن وقت و آن حالتست تعيين وصى و وصيت باحوال بازماندگانست و جميع امت بازماندگان آن حضرت بودند چون تواند بود كه احوال ايشان را مهمل بگذارد و وصى از براى ايشان تعيين نكند و حال آنكه همه امت را امر بوصيت كرده باشد چنانچه در صحيح ترمدى و ابو داود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كردهاند كه گاه هست كه زنى يا مردى شصت سال اطاعت خدا ميكند و در وقت مرگ تقصير در وصيت ميكند آتش بر ايشان واجب ميشود و در جميع صحاح خود روايت كردهاند كه آدمى نبايد يك شب يا دو شب بر او بگذرد مگر آنكه وصيت او در زير سرش باشد و مؤيد آنچه مذكور شد آنست كه ابن ابى الحديد از ابن عباس روايت كرده است كه گفت من در راه شام با عمر بودم روزى ديدم كه بر شتر سوار است و تنها ميرود من از پى او رفتم گفت اى پسر عباس من شكايت ميكنم بتو از پسر عمت يعنى على سؤال كردم از او كه با من بيايد قبول نكرد و هميشه او را با خود غضبناك مىيابم تو چه گمان دارى غضب و خشم او از چه جهت است گفتم تو هم سببش را ميدانى گفت گمان دارم كه غضب او براى فوت خلافت است از او گفتم سببش همين است او چنين ميداند كه رسول خدا خلافت را از براى او ميخواست گفت هرگاه خدا نخواست كه باو برسد خواست پيغمبر چه فايده كرد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم امرى را خواست و