حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٦٥ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
كرد و گفت آنچه گفتى حقست و ما همه اينها را شنيديم بگوشهاى خود و در خاطر داريم اما شنيديم از رسول خدا كه بعد از آنها گفت كه ما اهل بيت را خدا برگزيده است و گرامى داشته است و از براى ما اختيار كرده است آخرت را بر دنيا و خلافت و پيغمبرى را هر دو در ما جمع نكرده است على عليه السّلام گفت آيا كسى هست كه با تو اين گواهى را بدهد عمر گفت راست گفت خليفه رسول اللَّه من نيز شنيدم پس ابو عبيده و سالم مولاى حذيفه و معاذ بن جبل نيز شهادت دادند حضرت فرمود كه وفا كرديد شما پنج نفر بآن صحيفهاى كه در ميان خانه كعبه نوشتيد كه اگر محمد كشته شود يا بميرد نگذاريم كه خلافت باهل بيت او رسد و اين حديث را وضع كرديد أبو بكر گفت تو از كجا دانستى كه ما چنين كرديم حضرت فرمود اى زبير و اى سلمان و اى ابو ذر و اى مقداد سؤال ميكنم از شما بحق خدا و بحق اسلام كه شما نشنيديد از حضرت رسول كه اين پنج نفر را نام برد و گفت چنين نامهاى نوشتند و چنين پيمانى با يكديگر بستهاند همه گفتند بلى ما همه شنيديم كه حضرت رسول گفت كه ايشان چنين نامهاى نوشتهاند و عهد كردهاند خلافت را از اهل بيت بگردانند پس تو گفتى پدر و مادرم فداى تو يا رسول اللَّه اگر چنين كنند من چكنم فرمود اگر ياورى بيابى با ايشان جهاد كن و قتال كن و اگر نيابى خود را حفظ كن و خود را بكشتن مده پس حضرت امير عليه السّلام فرمود كه اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا ميكردند جهاد ميكردم با ايشان از براى خدا و بخدا سوگند كه اين خلافت كه ابا بكر و عمر از من غصب كردند باحدى از فرزندان ايشان نخواهد رسيد تا روز قيامت و اما آنچه تكذيب قول شما مىكند در افترائى كه بر حضرت رسول بستيد اين آيه است أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً يعنى آيا حسد ميبرند مردم بر آنچه خدا عطا كرده است ايشان را از فضل خود پس بتحقيق كه داديم آل ابراهيم را كتاب و حكمت عطا كرديم بايشان ملك و پادشاهى عظيم آن حضرت فرمود كتاب پيغمبرى است و حكمت سنت است و ملك عظيم خلافت است و مائيم آل ابراهيم پس مقداد برخاست و گفت يا على چه مىفرمائى بخدا سوگند كه اگر مرا امر كنى بهمين شمشير بزنم و اگر فرمائى دست بدار بازدارم حضرت فرمود كه اى مقداد دست بازدار و عهد حضرت رسالت را و آنچه تو را بآن وصيت كرده است بياد آور سلمان گفت پس من برخاستم و گفتم بحق آن خداوندى كه جانم به دست قدرت او است كه اگر دانم كه دفع ظلمى توانم كرد و دين خدا را عزيز ميتوانم داشت هرآينه شمشير خود را ميكشم و ميزنم تا حق غالب شود آيا برادر رسول خدا و وصى و خليفه او را در امتش و پدر دو فرزندانش را باين مذلت ميكشيد و