حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٢٠
در كمال حسن و جمال و در سرش دو كاكل بود و نزد آن حضرت گوئى از طلا بود بشكل انار كه بنگينهاى زيبا و جواهر گرانبها مرصع كرده بودند و يكى از اكابر بصره بهديه براى آن حضرت فرستاده بود و بر دست آن حضرت نامهاى بود و كتابت ميفرمود و چون آن طفل مانع مىشد آن گوى را مىانداخت كه آن طفل از پى بىآن ميرفت و خود كتابت ميفرمود چون احمد هميان را گشود و نزد آن حضرت گذاشت حضرت بآن طفل گفت كه اينها هدايا و تحفههاى شيعيان تست بگشا و متصرف شو آن طفل يعنى حضرت صاحب عليه السّلام گفت اى مولاى من آيا جايز است كه من دست طاهر خود را دراز كنم بسوى مالهاى حرام پس حضرت عسكرى فرمود كه اى پسر اسحاق بيرون آور آنچه در هميانست تا حضرت صاحب حلال و حرام را از يكديگر جدا كند پس احمد يك كيسه را بيرون آورد حضرت فرمود اين از فلانست كه در فلان محله قم نشسته است و شصت و دو اشرفى در اين كيسه هست چهل و پنج اشرفى از قيمت ملكى است كه از پدر ميراث باو رسيده بود و فروخته است و چهارده اشرفى قيمت هفت جامه است كه فروخته است و از كرايه دكان سه دينار است حضرت امام حسن (ع) فرمود كه راست گفتى اى فرزند بگو چه چيز در ميان اينها حرام است تا بيرون كند فرمود كه در اين ميان يك اشرفى هست به سكه رى كه بتاريخ فلان زدهاند و تاريخش فلان نقش است و نصف نقشش محو شده است و يك دينار مقراض شده ناقصى هست كه يك دانك و نيم است و حرام در اين كيسه همين دو دينار است و وجه حرمتش اين است كه صاحبش در فلان سال در فلان ماه او را نزد جولائى كه از همسايگانش بود مقدار يكمن و نيم ريسمان بود و مدتى بر اين گذشت و دزد آن را ربود و آن مرد چون گفت كه آن را دزد برد تصديقش نكرد و تاوان از او گرفت ريسمانى باريكتر از آنكه دزد برده بود بهمان وزن داد كه او را بافتند و فروخت و اين دو دينار از قيمت آن جامه است و حرام است چو كيسه را احمد گشود و دو دينار بهمان علامتها كه حضرت صاحب الامر فرموده بود پيدا شد برداشت و باقى را تسليم نمود پس صره ديگر بيرون آورد حضرت صاحب فرمود كه اين مال فلان است كه در فلان محله قم ميباشد و پنجاه اشرفى در اين صره است و ما دست بر اين دراز نمىكنيم پرسيد كه چرا فرمود اين اشرفيها قيمت گندمى است كه ميان او و برزگرانش مشترك بوده و حصه خود را زياده كيل كرد و گرفت و مال آنها در اين ميان است حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود كه راست گفتى اى فرزند پس به احمد گفت كه اين كيسهها را بردار و وصيت كن كه بصاحبانش برسانند كه ما نميخواهيم و اينها حرام است تا آنكه همه را باين نحو تميز فرمود و چون سعد بن عبد اللّه خواست كه مسائل خود را بپرسد