حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣١٩
ايستاده و در منتهاى حجره حصيرى بر روى آب گسترده است و بر بالاى آن حصير مردى ايستاده است نيكوترين مردم بحسب هيئت و مشغول نماز است و هيچگونه بجانب ما التفات ننمود احمد بن عبد اللّه پا در حجره گذاشت كه داخل شود در ميان آب غرق شد و اضطراب بسيار كرد تا من دست دراز كردم و او را بيرون آوردم و بيهوش شد و بعد از ساعتى بهوش آمد پس رفيق ديگر اراده كرد كه داخل شود و حال او بدين منوال گذشت پس من متحير ماندم و زبان بعذر خواهى گشودم و گفتم معذرت ميطلبم از خدا و از تو اى مقرب درگاه خدا كه ندانستم كه نزد كى مىآيم و از حقيقت حال مطلع نبودم و اكنون توبه ميكنم بسوى خدا از اين كردار پس به هيچوجه متوجه گفتار من نشد و مشغول نماز بود ما را هيبتى عظيم در دل بهم رسيد و برگشتيم و معتضد انتظار ما مىكشيد و بدربانان سفارش كرده بود كه هر وقت برگرديم ما را بنزد او برند پس در ميان شب رسيديم و داخل شديم و تمام قصه را بر او نقل كرديم پرسيد كه پيش از من با ديگرى ملاقات كرديد و با كسى حرفى گفتيد گفتيم نه پس سوگندهاى عظيم ياد نمود كه اگر بشنوم يك كلمه از اين واقعه را بديگرى نقل كردهايد هرآينه همه را گردن بزنم و ما اين حكايت را نتوانستيم نقل بكنيم مگر بعد از مردن او.
و محمد بن يعقوب كلينى روايت كرده است از يكى از لشكريان خليفه عباسى كه گفت من همراه بودم كه سيماء غلام خليفه بسر من رأى آمد و در خانه امام حسن عسكرى را شكست بعد از فوت آن حضرت پس حضرت صاحب الامر از خانه بيرون آمد و تبرزينى در دست داشت و بسيماء گفت كه چه ميكنى در خانه من سيماء بر خود بلرزيد و گفت كه جعفر كذاب ميگفت كه از پدرت فرزندى نمانده است اگر خانه از تست ما برمىگرديم پس از خانه بيرون آمديم على بن قيس راوى حديث ميگويد كه يكى از خادمان خانه حضرت بيرون آمد من از او پرسيدم از حكايتى كه آن شخص نقل كرد آيا راست است گفت كى تو را خبر داد گفتم يكى از لشكريان خليفه گفت هيچ خبر در عالم مخفى نميماند و شيخ ابن بابويه و ديگران روايت كردهاند كه احمد بن اسحاق كه از وكلاى حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بود سعد بن عبد اللّه را كه از ثقات اصحاب است با خود برد بخدمت آن حضرت كه از او مسئلهاى چند ميخواست كه سؤال كند سعد بن عبد اللّه گفت كه چون بدر دولتسراى آن حضرت رسيديم احمد رخصت دخول از براى خود و من طلبيد و داخل شديم احمد با خود هميانى داشت كه در ميان عبا پنهان كرده بود و در آن هميان صد و شصت كيسه از طلا و نقره بود كه هر يك را يكى از شيعيان مهر زده بخدمت حضرت فرستاده بودند چون بسعادت ملازمت رسيديم در دامن آن حضرت طفلى نشسته بود مانند مشترى