حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٢١
حضرت عسكرى فرمود كه از نور چشمم بپرس آنچه ميخواهى و اشاره بحضرت صاحب كرد پس جميع مسائل مشكله را پرسيد و جوابهاى شافى شنيد و بعضى از سؤالهائى كه از خاطرش محو شده بود حضرت از باب اعجاز بيادش آورد و جواب فرمود و حديث طولانى است و در ساير كتب ايراد نمودهام.
و كلينى و ابن بابويه و ديگران روايت نمودهاند بسندهاى معتبر از غانم هندى كه گفت من با جماعتى از اصحاب خود در شهر كشمير بوديم از بلاد هند چهل نفر بوديم و در دست راست پادشاه آن ملك بر كرسيها مىنشستيم و همه تورية و انجيل و زبور داود و صحف ابراهيم را خوانده بوديم و حكم ميكرديم ميان مردم و ايشان را دانا ميگردانيديم در دين خود و فتوى ميداديم ايشان را بحلال و حرام ايشان و همه مردم رجوع بما مىكردند پادشاه و غير او روزى نام حضرت رسول را مذكور ساختيم و گفتيم آن پيغمبرى كه در كتابها نام او مذكور است امر او بر ما مخفى است و واجب است بر ما كه تفحص كنيم احوال او را و از پى آثار او برويم پس رأى همه بر اين قرار گرفت كه بيرون آيم و از براى ايشان احوال آن حضرت را تجسس نمايم پس بيرون آمدم و مال بسيار با خود برداشتم پس دوازده ماه گرديدم تا به نزديك كابل رسيدم جماعتى از تركان برخوردند و زخم بسيار بر من زدند و اموال مرا گرفتند حاكم كابل چون از احوال من مطلع شد مرا بشهر بلخ فرستاد و در آن وقت داود بن عباس والى بلخ بود و چون خبر من باو رسيد كه از براى طلب دين حق از هند بيرون آمدهام و لغت فارسى آموختهام و مناظره و مباحثه با فقهاء و متكلمين كردهام مرا بمجلس طلبيد و فقهاء و علماء را جمع كرد كه با من گفتگو كنند گفتم من از شهر خود بيرون آمدهام كه طلب نمايم و تجسس كنم پيغمبرى را كه نام او و صفات او را در كتب خود خواندهام گفتند نام او چيست گفتم محمد گفتند آن پيغمبر ماست كه تو او را طلب مينمائى من شرايع دين آن حضرت را از ايشان پرسيدم بيان كردند به ايشان گفتم ميدانم كه محمد پيغمبر است اما نميدانم كه آنكه شما ميگوئيد اينست كه من او را طلب ميكنم يا نه بگوئيد او در كجا ميباشد تا بروم بنزد او و سؤال كنم از او از علامتها و دلالتها كه نزد من هست و در كتب خواندهام اگر آن باشد كه من طلب ميكنم ايمان بياورم باو گفتند از دنيا رفته است گفتم وصى و خليفه او كيست گفتند ابو بكر گفتم نامش را بگوئيد اين كنيت اوست گفتند عبد اللّه پسر عثمانست و نسب او را بقريش ذكر كردند گفتم نسب پيغمبر خود را بيان كنيد گفتند او هم قرشى است گفتم اين آن پيغمبرى نيست كه من او را طلب ميكنم آنكه من طلب او ميكنم خليفه او برادر اوست در دين و پسر عم او است در نسب و شوهر دختر او است و پدر فرزندان