حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٧٥ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
ميگفت كه اهل بيت من امامان شمايند بعد از من و اشاره بعلى مىكرد اين امير برره و نيكوكارانست و كشنده كافرانست هر كه او را واگذارد خدا او را واميگذارد و هر كه او را يارى كند خدا او را يارى ميكند پس توبه كنيد بسوى خدا از ظلم خود بدرستى كه خدا تواب رحيم است. حضرت صادق عليه السّلام فرمود پس أبو بكر ساكت ماند بر منبر و نتوانست جواب بگويد پس گفت من والى شما شدم و بهتر از شما نيستم شما اقاله كنيد بيعت مرا و دست از من برداريد پس عمر گفت بزير بيا از منبر اى احمق هرگاه تو جواب حجتهاى قريش را نمىتوانستى گفت چرا خود را در اين مقام بازداشتى و اللَّه كه من ميخواهم تو را خلع كنم و خلافت را بسالم مولاى حذيفه بدهم پس أبو بكر از منبر بزير آمد و دست عمر را گرفت و بخانه خود رفتند و تا سه روز داخل مسجد نشدند چون روز چهارم شد خالد بن وليد پليد با هزار كس آمد و گفت چه نشستهايد بخدا سوگند كه بنى هاشم بطمع افتادهاند كه خلافت را متصرف شوند و سالم با هزار كس آمد و معاذ بن جبل با هزار كس آمد و پياپى بيامدند تا چهار هزار منافق جمع شدند و بيرون آمدند با شمشيرهاى برهنه و عمر در پيش ايشان مىآمد تا داخل مسجد حضرت رسول شدند پس عمر گفت بخدا سوگند اى اصحاب على اگر يكى از شما سخن بگوئيد مثل آنچه در روز گذشته گفتيد سرش را از بدن جدا ميكنم پس خالد بن سعيد برخاست و گفت اى پسر صهاك حبشيه بشمشيرهاى خود ما را مىترسانى يا باين جمعيت خود ميخواهيد ما را پراكنده كنيد بخدا سوگند كه شمشيرهاى ما تيزتر است از شمشيرهاى شما و با وجود قلت عدد از شما بيشتريم زيرا كه حجت خدا در ميان ما است بخدا سوگند كه اگر نه آن بود كه امام ما ما را منع مىكرد از قتال و اطاعت او بر ما واجب است هرآينه شمشير مىكشيديم و جهاد مىكرديم تا عذر خود را ظاهر كنيم پس حضرت على عليه السّلام فرمود بنشين اى خالد خدا دانست سعى تو را در راه دين و تو را جزاى نيكو خواهد داد پس او نشست و سلمان برخاست و گفت اللَّه اكبر اللَّه اكبر شنيدم از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اگر نشنيده باشم گوشهاى من كر شود كه مىگفت روزى خواهد بود كه برادر من و پسر عم من در مسجد نشسته باشد بر چند نفر از اصحاب خود كه ناگاه جماعتى از سگان اهل جهنم او را در ميان خواهند گرفت و اراده كشتن او و اصحاب او خواهند نمود و من شك ندارم كه شما آنهائيد پس عمر برخاست كه بر او حمله كند حضرت على عليه السّلام برجست و گريبان او را گرفت و او را بر زمين زد و گفت اى فرزند صهاك حبشيه اگر نه نامهاى باشد كه در پيش نوشته شده و عهدى كه از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پيشتر شده هرآينه بتو مينمودم كه ياورش ضعيفتر است و عددش كمتر