حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٢٢ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
خدا غير آن را خواست مگر هرچه پيغمبر ميخواست ميشد و رسول خدا خواست كه عم او ابو طالب مسلمان شود چون خدا نخواست نشد پس ابن ابى الحديد گفته است كه در روايت ديگر چنين است كه عمر گفت رسول خدا خواست كه در مرض موت خود از براى خلافت او را ذكر كند پس من مانع شدم او را از ترس فتنه و از براى آنكه امر اسلام پراكنده نشود پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دانست آنچه در نفس من بود و نگفت و خدا آنچه مقدر كرده بود شد و ايضا روايت كرده است از ابن عباس كه گفت من داخل شدم بر عمر در ايام خلافتش و از براى او يك صاع خرما بر روى حصيرى ريخته بودند و ميخورد مرا تكليف نمود يكدانه برداشتم و همه را خورد و سبوى آبى در پيش او گذاشته بودند برداشت و بياشاميد و تكيه كرد بر بالش و حمد خدا بجا آورد پس گفت از كجا مىآئى اى عبد اللَّه گفتم از مسجد گفت پسر عمت را در چه حال گذاشتى گمان كردم عبد اللَّه جعفر را ميگويد گفتم با هم سنان خود بازى ميكنند گفت او را نميگويم بزرگ شما اهل بيت را ميگويم گفتم در نخلستان مشغول آب كشيدن بود و تلاوت قرآن مينمود گفت اى عبد اللَّه تو را سوگند ميدهم كه خونهاى اشتران بر تو لازم باشد اگر كتمان كنى كه آيا در نفس او از ادعاى خلافت چيزى مانده است گفتم بلى گفت آيا گمان ميكند كه رسول خدا نص بر خلافت او كرده است گفتم بلى و زياده بر اينهم بگويم از پدرم پرسيدم از آنچه او دعوى ميكند پدرم گفت راست ميگويد عمر گفت از رسول خدا در حق او گاهى سخن چند گفته ميشد كه اثبات حجتى نميكرد و قطع عذرى نمينمود يعنى صريح نبود و گاهى از جهت محبتى كه با او داشت ميخواست ميل از حق بسوى باطل در باب او بكند و در مرض موت خواست تصريح باسم او بكند و من منع كردم او را از اين از براى شفقت بر امت و محافظت اسلام و بحق خانه كعبه سوگند كه قريش هرگز بر او اتفاق نخواهد كرد و اگر او خلافت را بگيرد قريش بر او در اطراف زمين شورش خواهند كرد پس رسول خدا دانست كه من يافتم كه او چه در خاطر دارد ساكت شد و تصريح باسم او نكرد پس خدا جارى كرد آنچه مقدر شده بود تا اينجا روايات ابن ابى الحديد بود اى طالب حق و يقين از اين روايت معلوم شد كه از اول تا آخر رسول خدا ميخواست تعيين امير المؤمنين عليه السّلام را بكند و ميفرموده و اين منافق مانع و ساعى در ابطال آن بود و معلوم شد كه او خود را از خدا و رسول اعلم ميدانسته بمصالح امت و آنكه گفته است كه عرب بر او خواهند شوريد مريدان او اين را از كرامات او حساب كردهاند و بشومى تدبيرات او بود كه بعد از فوت حضرت رسالت او نگذاشت كه حق به امير المؤمنين عليه السّلام برگردد كه موافق طريق رسول خدا در ميان امت