حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢١٢ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
بكش پس رفت خالد و مالك را كشت و در همان شب با زوجهاش جماع كرد و ارباب سير عامه مانند ابن اثير در كامل و غير او روايت كردهاند كه چون خالد وارد قبيله مالك شد ايشان اذان گفتند و نماز كردند و اظهار اطاعت و انقياد كردند چون شب شد آثار غدر از خالد ظاهر شد ايشان احتياط كردند و اسلحه با خود برداشتند اصحاب خالد گفتند ما مسلمانيم چرا اسلحه برداشتيد ايشان گفتند ما نيز مسلمانيم چرا شما اسلحه برداشتيد ايشان گفتند شما اسلحه بيندازيد تا ما بيندازيم چون ايشان اسلحه را دور كردند لشكر خالد ايشان را اسير كردند و دستهاى ايشان را بستند و بنزد خالد آوردند ابو قتاده كه با آن لشكر بود بخالد گفت كه اينها اظهار اسلام كردهاند و شما ايشان را امان نداديد خالد التفاتى بگفته ايشان نكرد باعتبار عداوتى كه در جاهليت با ايشان داشت امر كرد بقتل مردان ايشان و زنان و اطفال ايشان را اسير كرد و در ميان لشكر خود قسمت كرد و زن مالك را بجهت خود برداشت و در همان شب با او جماع كرد ابو قتاده سوگند ياد كرد كه در لشكرى كه خالد امير باشد هرگز نرود و بر اسب خود سوار شد و بسوى أبو بكر برگشت و قصه را باو نقل كرد عمر چون اين واقعه را شنيد انكار كرد انكار بليغ و سخن بسيار گفت با أبو بكر و گفت قصاص بر خالد واجب شده است چون خالد برگشت و داخل مسجد شد با هيئت اهل حرب و تيرها بر عمامهاش بند كرده بود عمر تيرها را از سرش كشيد و شكست و گفت اى دشمنك خدا مرد مسلمانى را كشتهاى و با زنش زنا كردهاى و اللَّه ترا سنگ باران خواهم كرد و خالد ساكت بود و هيچ نگفت و گمان داشت كه أبو بكر نيز در حكم بخطاى او با عمر شريكست چون خالد بنزد أبو بكر رفت و عذرهاى ناموجه گفت و أبو بكر براى اغراض باطله قبول كرد خوشحال بيرون آمد و كنايهاى چند بعمر گفت و رفت و جمعى از عامه روايت كردهاند كه لشكر خالد شهادت مىدادند كه آن قوم اذان مىگفتند و نماز مىكردند و برادر مالك عمر را شفيع كرد و نزد أبو بكر رفت و از خالد شكوه كرد و عمر گفت او را قصاص بايد كرد أبو بكر گفت ما مصاحب خود را براى اعرابى نميكشيم و بروايت ديگر كه صاحب نهايه روايت كرده است گفت خالد شمشير خدا است من در غلاف نميكنم شمشيرى را كه خدا بر مشركان كشيده است عمر سوگند ياد كرد كه اگر من قدرت بهم رسانم خالد را بقصاص مالك بكشم و حصهاى كه از غنايم براى او جدا كرده بودند تصرف نكرده و ضبط كرد تا وقتى كه خليفه شد پس حصه خود را و هر چه از زنان و دختران و پسران و اموال ايشان در پيش مردم باقى مانده بود همه را گرفت و بمردان و صاحبان ايشان داد و ايشان را