حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٤٤ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
حيله نبرد باو و او را بىغرض بشناسد اول مشورت كرد با اصحاب در اين باب كسى براى خوش آمد گفت عبد اللَّه پسر خود را خليفه كن از براى آنكه او را صاحب غرض ندانند و ايضا ميدانست كه اگر او بشود براه نميتواند برد و حق زود بصاحبش بر ميگردد قبول نكرد و گفت نه و اللَّه از اولاد خطاب دو كس مرتكب اين امر نميتواند شد بس است عمر را آنچه كرد خلافت را براى اولاد خود ذخيره نميكنم و در حيات و ممات هر دو متحمل اين امر نميشوم بعد از آن گفت بتحقيق كه رسول خدا چون از دنيا رفت از شش نفر راضى بود على و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف بخاطرم ميرسد كه خلافت را ميان ايشان بشورى قرار دهم تا براى خود هر يك را كه خواهند اختيار كنند بعد از آن ايشان را طلبيد چون حاضر شدند نگاه كرد بسوى ايشان و گفت هر يك از ايشان باميد خلافت آمدهاند و بروايت ابن ابى الحديد گفت آيا همه شماها طمع در خلافت داريد بعد از من چون دو مرتبه اعاده اين سخن كرد زبير گفت چه مانع است ما را از طمع خلافت تو خلافت كردى ما در ميان قريش كمتر از تو نيستيم نه در فضل و نه در قرابت حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بعد از آن عمر گفت مىخواهيد بگويم شما چگونه مردمانى هستيد گفتند بگو اگر بگوئيم مگو دست از ما بر نخواهى داشت گفت اما تو اى زبير بدخوى و مفسدى اگر راضى باشى مؤمنى و اگر راضى نباشى كافرى گاهى انسانى و گاهى شيطان گمان هست كه اگر خلافت بتو رسد همان روز براى يك چهار يك جو خود را بدريا زنى نميدانم اگر خليفه شوى روزى كه شيطان باشى امام مردم كى خواهد بود و با اين كه تو بر اين صفت باشى بكار امت نميائى و اما تو اى طلحه بتحقيق كه رسول خدا از تو آزرده از دنيا رفت بسبب كلمهاى كه در روز نزول آيه حجاب گفتى ابن ابى الحديد گفته كه شيخ ما ابو عثمان جاحظ گفته است كه آن كلمه آن بود كه چون آيه حجاب نازل شد طلحه در حضور جماعتى گفت چه فايده دارد پيغمبر امروز چادر بر سر زنان خود ميكند بزودى خواهد مرد و ما زنانش را نكاح خواهيم كرد بعد از آن براى تو نازل شد وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً يعنى شما را نميرسد و جايز نيست كه رسول خدا را برنجانيد و نه آنكه زنان او را بعد از او نكاح كنيد هرگز و اما تو اى سعد متعصب و منكرى و بكار خلافت نميائى و اگر رياست دهى با تو باشد از عهده آن بر نميائى و چه نسبت است ميان بنى زهره و خلافت و اما تو اى عبد الرحمن ضعيف و عاجزى و قوم خود را دوست ميدارى و بنى زهره را باين كار نسبتى نيست و اما تو اى عثمان و اللَّه كه سرگينى بهتر از تو است و اگر خليفه شوى خويشان خود را بر مردم مسلط گردانى و همه اموال بيت المال را بايشان دهى ميبينم كه