حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٦٢ - مطلب سيم در بيان قليلى از مطاعن عثمانست
پهلويش را شكست و سه روز بعد از آن رحلت كرد و ابن ابى الحديد روايت كرده است كه در وقت رحلت او عثمان بعيادتش رفت و از او پرسيد كه از چه شكوه دارى گفت از گناهان خود گفت چه ميخواهى گفت رحمت خدا گفت طبيب برايت بياورم گفت طبيب بيمارم كرده است گفت ميخواهى وظيفهات را كه قطع كردهام باز برايت مقرر كنم گفت تا محتاج بودم قطع كردى اكنون كه مستغنى شدم ميدهى گفت براى فرزندانت باشد گفت ايشان را خدا روزى ميدهد گفت از براى من از خدا طلب مغفرت كن گفت از خدا ميخواهم كه حق مرا از تو بگيرد و وصيت كرد كه عثمان بر او نماز نكند و اصل زدن عثمان ابن مسعود را شهرستانى در كتاب ملل و نحل و صاحب روضة الاحباب و صاحب كتاب لطايف المعارف روايت كردهاند و شارح مقاصد و ديگران نيز تصديق و تسليم نمودهاند.
طعن پنجم زدن عمار است كه از صحابه كبار است و كتب حديث خاصه و عامه مشحونست بذكر فضايل و مناقب او چنانچه ابن عبد البر در كتاب استيعاب روايت كرده است كه عايشه گفت احدى از اصحاب حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيست مگر آنكه خواهم در حق او سخنى ميتوانم گفت مگر عمار ياسر كه از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه گفت مملو است عمار از ايمان حتى كف پاهاى او بروايت ديگر پر است از كف پاهاى او تا نرمههاى گوش او از ايمان و از خالد بن وليد روايت كرده است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود هر كه عمار را دشمن دارد خدا او را دشمن دارد خالد گفت كه از روزى كه اين را از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم او را پيوسته دوست ميداشتم و از انس روايت كرده است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه مشتاقست بهشت بسوى على عليه السّلام و عمار و سلمان و بلال و در صحيح ترمدى از انس روايت كرده است كه آن حضرت فرمود كه بهشت مشتاقست بسه نفر على عليه السّلام و عمار و سلمان و از عايشه روايت كردهاند كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه هرگز مخير نشد عمار ميان دو امر مگر آنكه اختيار كرد آنچه دشوارتر بود بدنش و در مشكاة از مسند احمد بن حنبل از خالد بن وليد روايت كرده است كه گفت ميان من و عمار نزاعى بود من سخن درشت بر روى او گفتم عمار بخدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفت و از من شكايت كرد و من نيز بخدمت آن حضرت رفتم و شكايت او كردم و با او غلظت و درشتى كردم و حضرت ساكت بود و عمار گريان شد حضرت سر برداشت و فرمود هر كه با عمار عداوت كند خدا با او عداوت كند و هر كه با او دوستى كند خدا با او دوستى كند خالد گفت پس بيرون آمدم و سعى بسيار نمودم در خوشنودى عمار و او را از خود راضى كردم و در جامع الاصول از صحيح بخارى روايت كرده