حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٢٤
ابن هشام ميگفتند و عريضه بخدمت حضرت نوشتم و سرش را مهر كردم و در آن عريضه سؤال كرده بودم كه مدت عمر من چند سال خواهد بود و از اين مرض عافيت خواهم يافت يا نه و ابن هشام را گفتم مقصود من آنست كه اين رقعه را بدهى بدست كسى كه حجر را بجاى خود ميگذارد و جوابش را بگيرى و ترا از براى همين كار ميفرستم ابن هشام گفت كه چون داخل مكه مشرفه شدم مبلغى بخدمه كعبه دادم كه در وقت گذاشتن حجر مرا حمايت كنند كه در دست توانم ديد كه كى حجر را بجاى خود ميگذارد و ازدحام مردم مانع ديدن من نشود چون خواستند كه حجر را بجاى خود بگذارند خدمه مرا در ميان گرفتند و حمايت مينمودند و من نظر ميكردم هر كه حجر را ميگذاشت حركت ميكرد و قرار نميگرفت تا آنكه جوان خوش روى خوشبوى خوش موى گندمگونى پيدا شد و حجر را از دست ايشان گرفت و بجاى خود نصب كرد درست ايستاد و حركت نكرد پس خروش از مردم برآمد و صدا بلند كردند و روانه شد و از مسجد بيرون رفت و من از عقب او بسرعت روانه شدم و مردم را ميشكافتم و از جانب راست و چپ دور ميكردم و ميدويدم و مردم گمان كردند كه ديوانه شدهام و چشم را از او برنمىداشتم كه مبادا از نظر من غايب شود تا آنكه از ميان مردم بيرون رفت و در نهايت آهستگى و اطمينان ميرفت و من هر چه ميدويدم باو نميرسيدم و چون بجائى رسيدم كه بغير از من و او كسى نبود ايستاد و بسوى من ملتفت شد و فرمود بمن ده آنچه با خوددارى رقعه را بدستش دادم نگشود و فرمود باو بگو بر تو خوفى نيست در اين علت و عافيت مىيابى و اجل محتوم تو بعد از سى سال ديگر خواهد بود چون اين حالت را مشاهده كردم و كلام معجز نظامش را شنيدم خوف عظيمى بر من مستولى شد بحدى كه حركت نتوانستم كرد چون اين خبر به اين قولويه رسيد يقين او زياده شد و در حيات بود تا سال سيصد و شصت و هفت از هجرت در آن سال اندك آزارى بهم رسانيد وصيت كرد و تهيه كفن و حنوط و ضروريات سفر آخرت را گرفت و اهتمام تمام در اين امور ميكرد و مردم باو گفتند آزار بسيار ندارى اين قدر تعجيل و اضطراب چرا ميكنى گفت اين همان سالست كه مولاى من مرا وعده داده است پس در همان مرض بمنازل رفيعه بهشت انتقال نمود الحقه اللّه بمواليه الاطهار فى دار القرار.
و سيد على بن طاوس رضى اللّه عنه نقل كرده است كه من در سامره بودم در سحر شب سيزدهم ماه ذى القعدة الحرام سال ششصد و سى و هفت صداى حضرت را شنيدم كه از براى شيعيان زنده و مرده دعا ميكرد و از آن جمله ميفرمود كه زنده گردان يا باقى بدار ايشان را در عزت ما و پادشاهى ما و ملك ما و دولت ما و شيخ ابن بابويه روايت كرده است از احمد بن فارس كه گفت من وارد