حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٢٢
اوست و آن پيغمبر را فرزندى نيست بر روى زمين بغير از فرزندان اين مردى كه خليفه او است چون فقهاى ايشان اين سخنان را شنيدند برجستند و گفتند اى امير اين مرد از شرك بدر آمده است و داخل كفر شده است و خونش حلال است من گفتم اى قوم من دينى دارم و بدين خود متمسكم و از دين خود مفارقت نميكنم من تا دينى قوىتر از آنكه دارم بيابم من صفات آن پيغمبر را خواندهام در كتابهائى كه خدا بر پيغمبرانش فرستاده است و من از بلاد هند بيرون آمدهام و دست برداشتهام از عزتى كه در آنجا داشتم از براى طلب او چون تجسس كردم امر پيغمبر شما را از آنچه شما بيان كرديد موافق نبود با آنچه من در كتب الهى خواندهام دست از من برداريد پس والى بلخ فرستاد و حسين بن السكيت را كه از اصحاب حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بود طلبيد و گفت با اين مرد هندى مباحثه كن حسين گفت اصلحك اللّه نزد تو از علماء و فقها هستند و ايشان ابصر و اعلمند بمناظره او والى گفت چنانچه من ميگويم با او مناظره كن و او را بخلوت ببر و با او مدارا كن و خوب خاطر نشان او كن پس حسين مرا بخلوت برد و بعد از آنكه احوال خود را باو گفتم و بر مطلب من مطلع گرديد گفت آن پيغمبرى كه طلب ميكنى همانست كه ايشان گفتهاند اما خليفه او را غلط گفتهاند آن پيغمبر محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پسر عبد اللّه پسر عبد المطلب است و وصى او على پسر ابو طالب پسر عبد المطلب است و او شوهر فاطمه دختر محمد است و پدر حسن و حسين است كه دخترزاده محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّماند غانم گفت من گفتم همين است آنكه من ميخواستم و طلب ميكردم پس رفتم بخانه داود والى بلخ و گفتم اى امير يافتم آنچه طلب ميكردم و انا اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه پس والى نيكى و احسان بمن بسيار نمود و حسن گفت كه تفقد احوال او بكن و از او باخبر باش پس من رفتم بخانه او و با او انس گرفتم و مسائلى را كه بآن محتاج بودم موافق مذهب شيعه از نماز و روزه و ساير فرايض از او اخذ كردم و من بحسين گفتم ما در كتب خواندهايم كه محمد خاتم پيغمبرانست و پيغمبرى بعد از او نيست و امر امامت بعد از او با وصى و وارث و خليفه اوست و پيوسته امر خلافت خدا جارى است در اعقاب و اولاد ايشان تا منقضى شود دنيا پس كيست وصى وصى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت امام حسن و بعد از او امام حسين دو پسر محمد و همه را شمرد تا حضرت صاحب الامر (ع) و بيان كرد آنچه حادث شد از غايب شدن آن حضرت پس همت من مقصور شد بر آنكه طلب ناحيه مقدسه آن حضرت بكنم شايد بخدمت او توانم رسيد راوى گفت پس غانم آمد بقم و با اصحاب ما صحبت داشت در سال دويست و شصت و چهار و با اصحاب ما رفت بسوى بغداد و با او رفيقى بود از اهل سند كه با او رفيق شده بود در تحقيق مذهب حق غانم گفت خوشم