حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٠٦
صاحب امر امامت بعد از تو فرمود پرده را بردار چون برداشتم كودكى بيرون آمد كه قامتش پنج شبر بود و تقريبا ميبايست هشتساله باشد با جبين گشاده- و ديدههاى درخشان و روى سفيد و دستهاى قوى و زانوهاى پيچيده و بر خدر است رويش خالى بود و كاكلى بر سر داشت آمد و بر ران پدر بزرگوار خود نشست حضرت فرمود اين است امام شما پس آن كودك برخاست حضرت فرمود اى فرزند گرامى برو تا وقت معلوم كه براى ظهور تو مقرر شده است پس باو نظر ميكردم تا داخل حجره شد پس حضرت فرمود اى يعقوب نظر كن كى در اين حجره است داخل شدم و گرديدم هيچكس را در حجره نديدم.
و ايضا بسند صحيح از محمد بن معاويه و محمد بن ايوب و محمد بن عثمان عمر وى روايت كرده است كه همه گفتند كه حضرت عسكرى عليه السّلام پسر خود حضرت صاحب را بما نمود و ما در منزل آن حضرت بوديم و چهل نفر بوديم و گفت اينست امام شما بعد از من و خليفه من بر شما اطاعت او بكنيد و پراكنده مشويد بعد از من كه هلاك خواهيد شد در دين خود و بعد از اين روز او را نخواهيد ديد پس از خدمت آن حضرت بيرون آمديم و بعد از اندك روزى حضرت عسكرى ع از دنيا مفارقت نمود و ايضا روايت كرده است از محمد بن صالح قنبرى كه چون جعفر كذاب منازعه كرد در باب ميراث برادر خود امام حسن عليه السّلام حضرت صاحب عليه السّلام از كنار خانه ظاهر شد و گفت اى جعفر چرا متعرض حقوق من ميشوى جعفر متحير و ساكت شد پس حضرت غايب گرديد بعد از آن جعفر تجسس بسيار كرد اثرى نيافت تا آنكه جده مادر امام حسن برحمت خدا واصل شد و وصيت كرده بود كه او را در آن خانه دفن كنند جعفر آمد و مانع شد و گفت خانه من است در اينجا دفن مكنيد حضرت ظاهر شد و فرمود اى جعفر اين خانه تو نيست و غايب شد و ديگر او را نديدند و شيخ طوسى از اسماعيل بن على نوبختى روايت كرده است كه ولادت حضرت صاحب در سامره واقع شد در سال دويست و پنجاه و شش و كنيت او ابو القاسم بود و وصيت كرد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه اسم او اسم من است و كنيت او كنيت من است و لقب او مهدى است و او است حجت و منتظر و صاحب الزمان اسماعيل گفت من رفتم بخدمت حضرت امام حسن عسكرى در مرضى كه از آن مرض بعالم قدس ارتحال نمود و نزد او نشستم و در آن حال عقيد خادم را گفت كه آب مصطكى از براى من بجوشان پس مادر حضرت صاحب (ع) قدح را آورد و بدست آن حضرت داد چون خواست بياشامد دست مباركش لرزيد و قدح بدندانهايش خورد پس قدح را از دست گذاشت و عقيد را گفت داخل اين خانه شو و كودكى كه در سجده است بنزد من بياور عقيد گفت چون داخل خانه شدم ديدم كه كودكى در سجده