حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣١١
حسن عسكرى عليه السّلام پس من بدامن مباركش درآويختم و گريستم و شكايت كردم كه حضرت امام حسن عليه السّلام بمن جفا ميكند و از ديدن من ابا مينمايد پس آن حضرت فرمود فرزند من چگونه بديدن تو بيايد و حال آنكه بخدا شرك مىآورى و بر مذهب ترسايانى و اينك خواهرم مريم دختر عمران بيزارى ميجويد بسوى خدا از دين تو اگر ميل دارى كه خدا و مريم و مسيح از تو خوشنود گردند و حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بديدن تو بيايد بگو اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه پس چون باين دو كلمه طيبه تلفظ نمودم حضرت سيدة النساء مرا بسينه خود چسبانيد و دلدارى فرمود و گفت اكنون منتظر فرزندم باش كه من او را بسوى تو ميفرستم پس بيدار شدم و آن دو كلمه طيبه را بزبان ميراندم و انتظار ملاقات گرامى آن حضرت ميبردم چون شب آينده درآمد و بخواب رفتم خورشيد جمال آن حضرت طالع گرديد گفتم اى دوست من بعد از آنكه دلم را اسير محبت خود گردانيدى چرا از مفارقت جمال خود مرا چنين جفا دادى فرمود كه دير آمدن من بنزد تو نبود مگر براى آنكه مشرك بودى و اكنون كه مسلمان شدى هر شب بنزد تو خواهم بود تا آن زمان كه حقتعالى ما و تو را بظاهر بيكديگر برساند و اين هجران را بوصال مبدل گرداند پس از آن شب تا حال يك شب نگذشته است كه درد هجران مرا بشربت وصال دوا نفرمايد بشير بن سليمان گفت كه چگونه در ميان اسيران افتادى گفت مرا خبر داد امام حسن عسكرى (ع) در شبى از شبها كه در فلان روز جدت لشكرى بجنگ مسلمانان خواهد فرستاد پس خود از عقب ايشان خواهد رفت تو خود را در ميان كنيزان و خدمتكاران بينداز بهيئتى كه ترا نشناسند و از پى جد خود روان شو و از فلان راه برو چنان كردم طليعه لشكر مسلمانان بما برخوردند و ما را اسير كردند و آخر كار من آن بود كه ديدى و تا حال بغير از تو ندانسته است كه من دختر پادشاه رومم و مرد پيرى كه در غنيمت من بحصه او افتادم از نام من سؤال كرد گفتم نرجس نام دارم گفت اين نام كنيزانست بشير گفت اين عجيب است كه تو از اهل فرنگى و زبان عربى را نيك ميدانى گفت كه بلى از بسيارى محبتى كه جدم نسبت بمن داشت و ميخواست كه مرا بياد گرفتن آداب حسنه بدارد زن مترجمى را كه زبان عربى بمن مىآموخت اجير نمود تا آنكه زبانم باين لغت جارى شد بشير گويد كه چون او را بسر من رأى بردم و بخدمت حضرت امام على النقى رسانيدم حضرت بكنيزك خطاب فرمود كه چگونه حق سبحانه و تعالى بتو نمود عزت دين اسلام را و مذلت دين نصارى و شرف و بزرگوارى محمد و اهل بيت او را او گفت چگونه وصف كنم براى تو اى فرزند رسول خدا چيزى را كه تو ميدانى از من پس حضرت فرمود كه مىخواهى ترا گرامى دارم كدام يك بهتر است نزد تو