حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٠٤
شهر شوى و كسب كنى آنچه كسب كنى خمس آن را بمستحق برسان گفتم شنيدم و اطاعت مىكنم پس گفت برو با رشد و صلاح و عنان اسب خود را گردانيد و روانه شد و از نظر من غايب گرديد و ندانستم بكجا رفت و از جانب راست و چپ او را بسيار طلب كردم و نيافتم ترس و رعب من زياد شد و برگشتم بسوى عسكر خود و اين حكايت را نقل نكردم و فراموش كردم از خاطر خود و چون بشهر قم رسيدم و گمان داشتم كه با ايشان محاربه خواهم كرد اهل قم بسوى من بيرون آمدند و گفتند هر كه مخالف ما بود در مذهب و بسوى ما مىآمد ما با او محاربه مىكرديم و چون تو از مائى و بسوى ما آمدهاى ميان ما و تو مخالفتى نيست داخل شهر شو و تدبير شهر بهر نحو كه خواهى بكن مدتى در قم ماندم و اموال زايده از آنچه توقع داشتم جمع كردم پس امراى خليفه بر من و كثرت اموال من حسد بردند و مذمت من نزد خليفه كردند تا آنكه مرا عزل كرد و برگشتم بسوى بغداد و اول بخانه خليفه رفتم و بر او سلام كردم و بخانه خود برگشتم و مردم بديدن من مىآمدند در اين حال محمد بن عثمان عمروى آمد و از همه مروم گذشت و بر روى مسند من نشست و بر پشتى من تكيه كرد من از اين حركت او بسيار بخشم آمدم مىآمدند و ميرفتند او نشسته بود و حركت نميكرد و ساعت بساعت خشم من بر او زياده ميشد چون مجلس منقضى شد به نزديك من آمد و گفت ميان من و تو سرى هست بشنو گفتم بگو گفت صاحب اسب اشهب و نهر ميگويد كه ما وفا بوعده خود كرديم پس آن قصه بيادم آمد و لرزيدم و گفتم ميشنوم و اطاعت ميكنم و بجان منت ميدارم پس برخاستم و دستش را گرفتم و باندرون بردم و در خزينههاى خود را گشودم و خمس همه را تسليم كردم و بعضى از اموال را كه من فراموش كرده بودم او بياد من آورد و خمسش را گرفت و بعد از آن من در امر حضرت صاحب عليه السّلام شك نكردم پس حسن ناصر الدوله گفت من نيز تا اين قصه را از عم خود شنيدم شك از دل من زايل شد و يقين كردم امر آن حضرت را و شيخ طوسى و ديگران روايت كردهاند كه على بن بابويه عريضه بخدمت حضرت صاحب عليه السّلام نوشت و بحسين بن روح داد و سؤال كرده بود در آن عريضه كه دعا كند از براى او كه خدا فرزندى باو عطا كند حضرت در جواب نوشت كه دعا كرديم از براى تو و خدا تو را در اين زودى دو فرزند ذكور نيكوكار كرامت خواهد كرد پس در آن زودى از كنيزى حقتعالى او را دو فرزند داد يكى محمد و ديگرى حسين و از محمد تصانيف بسيار ماند كه از جمله آنها كتاب من لا يحضره الفقيه است و از حسين نسل بسيار از محدثين و فضلاء بهم رسيد و محمد فخر ميكرد كه من بدعاى حضرت قائم عليه السّلام بهمرسيدهام و استادان او را تحسين ميكردند و ميگفتند سزاوار است كسى كه بدعاى