حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٣٧ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
مسلم چون عمار اين را گفت عمر گفت از خدا بترس اى عمار پس عمار گفت اگر ميخواهى من اين حديث را نقل نكنم و بروايت ديگر عمار گفت اگر ميخواهى بسبب حقى كه با من دارى من اين حديث را باحدى نقل نكنم و صاحب جامع الاصول بعد از آنكه روايت بخارى و مسلم را روايت كرده و گفته است كه در روايت ابى داود چنين است كه عبد الرحمن گفت من نزد عمر بودم مردى آمد و گفت ما در مكانى يك ماه يا دو ماه ميباشيم و آب نمىيابيم عمر گفت اگر من باشم نماز نميكنم تا آب بيابم عمار گفت آيا بخاطر ندارى كه من و تو در ميان شتران بوديم و جنب شديم و من در خاك غلطيدم پس آمدم بخدمت حضرت رسول و عرض كردم و كيفيت تيمم را حضرت تعليم من نمود پس عمر گفت اى عمار از خدا بترس عمار گفت اگر خواهى و اللّه اين حديث را ذكر نخواهم كرد عمر گفت ما تو را بگفته خودت وامىگذاريم.
مؤلف گويد كه اين احاديث از صحاح سنيان نقل شده و ايشان انكار صحت اينها نميتوانند نمود پس ميگوئيم خالى از دو صورت نيست يا آنكه عمر در وقتى كه امر كرد سائل را در هنگام نيافتن آب ترك نماز بكند و اذعان قول عمار نكرد و گفت اگر من باشم نماز نميكنم تا آب بهم رسد عالم بود به آنكه خدا تيمم را بر فاقد آب واجب گردانيده و متذكر آيه بود كه حقتعالى بر رد او در دو آيه تصريح بآن نموده و در خاطر داشت امر حضرت رسول را به تيمم و بيان كيفيت آن كردن يا جاهل بود و نميدانست فرموده خدا و رسول را اگر شق اول باشد چنانچه ظاهر اكثر احاديث است انكار او حكم تيمم را رد صريح خواهد بود بر خدا و رسول بگمان اينكه اين حكم مستلزم مفسده است و نسبت جهل و امر بقبح بخدا و رسول خواهد بود و كفرى از اين قبيحتر و ظاهرتر نميباشد اگر چه از او غريب نبود و مدار او بر اين بود چنانكه حى على خير العمل را از اذان انداخت و منع دوات و قلم نمود و ساير امورى كه از او متواتر است و بعضى گذشت و بعضى خواهد آمد و اگر شق دوم باشد كه جاهل باين حكم بوده و بر آيه و حديث مطلع نشده باشد پس دليل خواهد بود بر نهايت جهالت و حماقت و بىدينى او كه در مدت زياده از بيست سال كه در خدمت آن حضرت بوده چنين امر عام البلوائى را كه متعلق است باعظم اعمال دينيه كه نماز باشد و اكثر عوام دانند و احتياج به آن بسيار واقع شود و او نداند پس چنين كسى چگونه صلاحيت رياست عامه دين و دنياى جميع مسلمانان داشته باشد و از غرايب آنست كه در وقت مرگش گفتند چرا عبد الله پسر خود را خليفه نميكنى چون ميدانست كه او معارضه با حضرت امير عليه السّلام نميتواند كرد و امامت زود به حضرت بر خواهد گشت قبول نكرد و عذرى كه گفت اين بود كه كسى كه