حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٥٨ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
و مرض حضرت رسول شديد شد و سعد بن عباده نيز بيمار شد و چون چاشت روز دوشنبه شد حضرت سيد انبياء بعالم بقا رحلت نمود و دو روز از بيرون رفتن لشكر نگذشته بود چون اين خبر وحشت اثر بعسكر رسيد اكثر بمدينه برگشتند و مدينه بهم بر آمد پس أبو بكر بر ناقهاى سوار بود و بر در مسجد آمد و فرياد كرد كه أيها الناس چرا چنين مضطرب شدهايد اگر محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مرد پروردگار محمد نمرده است پس اين آيه را خواند وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ يعنى نيست محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مگر رسولى كه گذشتهاند پيش از او رسولان پس اگر او بميرد يا كشته شود شما از دين بر خواهيد گشت و كسى كه از دين برگردد بخدا ضررى نميرساند پس انصار جمعيت كردند بر سعد بن عباده و او را بسقيفه بنى ساعده بردند كه با او بيعت كنند چون اين خبر بعمر رسيد أبو بكر را خبر كرد و هر دو بسرعت متوجه سقيفه شدند و ابو عبيده را كه هم سوگند ايشان بود با خود برداشتند و در سقيفه جماعت بسيار از انصار جمع شده بودند و سعد بيمار در ميان ايشان خوابيده بود و منازعه بسيار در ميان اين چند نفر و انصار شد تا آنكه أبو بكر بانصار گفت من شما را ميخوانم به بيعت يكى از دو نفر يا ابو عبيده يا عمر هر دو را پسنديدهام براى خلافت عمر ابو عبيده به ابو بكر گفتند كه سزاوار نيست كه ما بر تو تقدم بنمائيم تو پيش از ما مسلمان شدهاى و تو مصاحب غار بودهاى و تو احقى باين امر از ما انصار گفتند ميترسيم غالب شود بر اين امر كسى كه نه از ما باشد و نه از شما پس ما از براى خود اميرى ميگيريم و شما از براى خود اميرى قرار دهيد أبو بكر فضيلت مهاجران و انصار را هر دو ذكر كرد و گفت مهاجران امرا باشند و شما وزرا باشيد حباب بن منذر انصارى برخاست و گفت اى گروه انصار دست نگاهداريد كه مهاجران در خانه شما در زير سايه شمايند و كسى جرأت بر مخالفت شما نميكند اگر آنها بامارت شما راضى نباشند از ما اميرى باشد و از ايشان اميرى عمر گفت هيهات دو شمشير در يك غلاف نميتواند بود و عرب راضى نميشود كه شما امير باشيد و پيغمبر از غير شما باشد و راضىاند بآنكه خلافت با جماعتى باشد كه پيغمبر از ايشانست و كى ميتواند منازعه كند با ما و حال آنكه ما خويشان و عشيره اوئيم مگر كسى كه خواهد خود را بمهلكه اندازد و فتنه برپا كند باز حباب از آن قسم سخنان گفت و گفت بشمشير شما اينها اطاعت كردهاند و هر كه رد قول من مىكند شمشير بر بينى او ميزنم پس ابو عبيده برخاست و سخن بسيار گفت بشير بن سعد كه از بزرگان انصار بود چون از قبيله اوس بود و ايشان خلافت را از براى سعد ميخواستند و او از قبيله خزرج بود حسد او را بر اين داشت كه ميل كند بجانب قريش و مردم را ترغيب