حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٢٩ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
در فتح البارى روايت كردهاند از مسند ابن حنبل و تصحيح سندش كردهاند از ابو سعيد خدرى كه گفت أبو بكر آمد بنزد رسول خدا و گفت يا رسول اللَّه من بفلان وادى گذشتم مرد خوش هيئت با خشوعى ديدم كه نماز ميكرد حضرت فرمود كه برو و او را بكش چون أبو بكر رفت او را در نماز ديد نخواست او را بكشد برگشت پس حضرت بعمر گفت كه برو و او را بكش او هم رفت چون او را در نماز ديد نكشت و برگشت پس على را گفت تو برو و او را بكش چون حضرت رفت او را نديد رفته بود پس حضرت رسول فرمود كه اين مرد و اصحابش قرآن ميخوانند و از چنبره گردنشان نميگذرد و از دين بيرون خواهند رفت مانند تير كه از نشانه بدر رود و بعد از آن هرگز بدين بر نخواهند گشت.
و ابن حجر گفته است كه شاهد حقيت اين حديث است حديث جابر و رجال آن همه ثقهاند و در روايت ابن ابى الحديد چنين است كه بعد از آن حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود كه اگر اين كشته ميشد اول فتنه و آخر فتنه بود يعنى ديگر فتنه نميشد پس فرمود كه از نسل اين گروهى بيرون خواهد آمد كه از دين بدر روند مانند تير كه از نشانه بجهد و اين مضمون را باز حافظ ابو نعيم در حليه و موصلى در مسند و ابن عبد ربه در عقده و ديگران بسندهاى بسيار روايت كردهاند باين نحو كه صحابه مدح كردند مردى را به بسيارى عبادت حضرت شمشير خود را به ابو بكر داد و امر كرد بقتل او و بهمان روش روايت كردهاند و در آخرش حضرت فرمود كه اگر او كشته ميشد در ميان امت من هرگز اختلاف بهم نميرسيد پس معلوم شد كه نكشتن أبو بكر او را مخالفت صريحى بود براى امر رسول خدا و نماز كردن او عذر نبود زيرا كه بعد از آنكه صحابه او را وصف بكثرت عبادت كرده بودند حضرت امر بقتل او كرد و در حديث سابق بعد از آنكه أبو بكر او را وصف بصلاة با خشوع كرده بود امر بكشتن او فرمود و مخالفت عمر از آن رسواتر بود زيرا كه بعد از آنكه أبو بكر عذر نماز را گفت حضرت نپسنديد و باز امر بقتل او كرد و مخالفت كرد و همين عذر ناموجه را گفت و معلوم شد كه مخالفت ايشان در اين امر باعث حدوث فتنهها شده تا روز قيامت هم چنانچه منع دوات و قلم باعث ضلالت امت شد تا روز قيامت و از اين اخبار مختلفه و وقايع متعدده ظاهر شد كه اين قسم امور باعتبار نفاق باطنى از او مكرر ظاهر ميشد و مخالفت خدا و رسول طريقه و عادت او بوده و از براى نفاق دليلى از اين ظاهرتر نميباشد چنانكه گفتهاند يك خطا يا دو خطا يا سه خطا اى مادر بخطا اين قدر خطا.
طعن دويم آنكه انكار كرد امرى را كه بر هيچ عاقلى وقوع آن مخفى نميتواند بود