حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٦٥ - مطلب سيم در بيان قليلى از مطاعن عثمانست
طعن ششم آنكه خمس كه مخصوص اهل بيت است و اموال بيت المال و ساير اموال مسلمانان را باولاد و اقارب خود زياده از اندازه داد و از آن جمله بچهار كس كه چهار دختر خود را بايشان داده بود چهار صد هزار دينار داد كه تقريبا بحساب اين زمان شصت هزار تومان است و از مال افريقيه بمروان لعين صد هزار دينار داد و بروايت كلبى و شهرستانى دويست هزار دينار كه سى هزار تومان بوده باشد و بروايت واقدى همه آن مال را باو داد و گفت كه ابو بكر و عمر از اين مال بخويشان خود ميدادند من هم بخويشان خود ميدهم و ايضا او روايت نموده كه مال عظيمى از بصره آوردند همه را جمع كرده بكاسه ميان اهل و اولاد خود قسمت كرد و هم او روايت كرده است كه شتر بسيار از زكاة آوردند همه را بحارث بن الحكم داد و حكم بن ابى العاص را والى زكاة بنى قضاعه كرد و سيصد هزار دينار رسيد همه را باو داد و صد هزار دينار بسعيد بن ابى العاص داد و مردم طعن و ملامتش نمودند و روايت كردهاند كه سعد بن ابى وقاص كليدهاى بيت المال را در مسجد انداخت و گفت من ديگر خازن بيت المال نخواهم بود با اين سلوك كه بطريد رسول اللّه صد هزار دينار ميدهد و ابو مخنف روايت كرده است كه عثمان نوشت بعبد اللّه بن ارقم خازن بيت المال كه بعبد اللّه بن خالد كه از خويشان عثمان بود سيصد هزار دينار و بهر يك از جمعى كه رفيق او بودند صد هزار دينار بدهد او نوشته را رد كرد و آن مبلغها را نداد عثمان گفت تو خازن مائى هر چه ميگويم بكن عبد اللّه گفت من خود را خازن مسلمانان ميدانستم خازن تو غلام تست كليدهاى خزينه را آورد و بر منبر آويخت و بروايت ديگر پيش او انداخت و قسم ياد كرد كه هرگز متوجه اين امر نشود و عثمان كليدها را بنايل غلام خود داد و واقدى روايت كرده است كه بعد از اين واقعه زيد بن ثابت را فرمود كه سيصد هزار درهم از بيت المال از براى عبد اللّه بن ارقم برد و گفت امير فرستاده كه صرف عيال و اقرباى خود كنى عبد اللّه گفت مرا باين مال حاجتى نيست و من براى آنكه عثمان مزد بمن بدهد خدمت بيت المال نكردم و بخدا سوگند اگر اين از مال مسلمانانست كار من اين قدر نيست كه مزدش سيصد هزار درهم باشد و اگر مال عثمانست نميخواهم كه ضرر باو برسانم كه او بيت المال را بهر كه خواهد بغير حق بدهد و ابن ابى الحديد روايت كرده است از زهرى كه جوهرى از خزينه پادشاه عجم نزد عمر آوردند كه چون آفتاب بر او ميتابيد مثل منقل آتش شعاعش بلند ميشد بخازن بيت المال گفت اين جوهر را ميان مسلمانان قسمت كن گمان دارم بر سر اين بلا و فتنه عظيمى ميان مسلمانان حادث شود خازن گفت اين يك جوهر را بهمه قسمت نميتوان كرد و كسى