حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٥٠ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
پيش از اين بود كم نبود و بعد از وفات رسول كه چند سال بعد از آن بود كم بود و عذر ديگر كه بخويشان محبت دارد هرگاه محبت خويشان از براى خدا باشد و مزد رسالت رسول خدا باشد چرا بد باشد.
پس معلوم شد كه اين خطا مشتمل است بر خطاهاى بسيار اول آنكه خود روايت كردهاند در روز سقيفه كه ائمه ميبايد از قريش باشند و انصار بهمين روايت مطيع و منقاد شدند و در روز شورى گفت اگر سالم مولاى حذيفه ميبود من در خلافت او شك نميكردم و حال آنكه او بىشك از قريش نبود و اين مناقضه صريح است با مخالفت نص و اتفاق اما مقدمه اولى پس سابقا مذكور شد و ابن اثير در كامل از عمرو بن ميمون روايت كرده است كه چون عمر را زخم زدند باو گفتند كه اگر كسى را خليفه ميكردى رفع نزاع ميشد گفت اگر ابو عبيده زنده ميبود او را خليفه ميكردم و اگر خدا از من سؤال ميكرد ميگفتم از پيغمبرت شنيدم كه مىگفت او امين امتست و اگر سالم زنده بود او را خليفه ميكردم اگر خدا از من سؤال ميكرد ميگفتم از پيغمبرت شنيدم كه ميگفت سالم محبتش بخدا شديد است و سيد مرتضى از بلاذرى روايت كرده كه بعمر گفتند كسى را تعيين كن گفت از اصحاب خود حرص بدى بر خلاف مىبينم و من باين شش نفر ميگذارم رسول خدا كه از دنيا رفت از ايشان راضى بود و بعد از آن گفت كه اگر يكى از اين دو نفر را مىيافتم سالم يا ابو عبيده خلافت را باو ميگذاشتم و اعتماد بر او ميكردم و قاضى القضاة نيز اين روايت را نقل كرده است و طعنى در آن نكرده است و اما مقدمه دويم در جامع الاصول از صحيح بخارى و مسلم روايت كرده است از ابو هريره كه رسول خدا گفت كه مردم تابع قريشند و در اين امر مسلمان ايشان تابع مسلمان ايشانند و كافر ايشان تابع كفر ايشانند و ايضا هر دو از ابن عمر روايت كردهاند كه حضرت رسول (ص) فرمود كه پيوسته اين امر در قريش است مادامىكه دو نفر از ايشان باقى باشد و بخارى از معاويه روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود كه اين امر در قريش است و دشمنى نميكند با ايشان احدى مگر آنكه خدا او را برو بجهنم مىافكند مادام كه دين را برپا دارند و ترمذى از عمرو بن العاص روايت كرده است كه حضرت رسول گفت كه قريش واليان مردماند در خير و شر تا روز قيامت و قاضى القضاة در معنى اين روايت نقل كرده است كه در روز سقيفه اين روايت را كسى رد نكرد و همه شهادت بر حقيقت آن دادند و بحد استفاضه رسيده پس معلوم شد كه در اين تمنى و حكم باستحقاق سالم از براى خلافت هم نقيض گفته خود كرده و هم مخالفت نصوص قاطعه نموده و ايضا عذرى كه از براى خلافت سالم پيدا كرده با آن